happy birthday

نمیدانم از کجا شروع کنم به نوشتن این سالهای نه چندان دوری که خیلی دوستشان داشتم...از شب های 25 ام مردادی که تمام شب به این فکر میکردم که مامان برایم چه خواهد خرید و بابا چه سوپرایزی برایم دارد...از تمام ان ها همیشه پیراهن قرمز دو سالگی ام را عاشق بوده ام...همان که مامان و بابا بعد از اینکه مرا به مامان جون سپردند خریدنش...اصلا حس خوبم توی همان عکس ها هم دیده میشود...یک جور خاصی ان هدیه را دوستش داشتم...بعد از ان چیزهایی که یادم میاید طلا هایی که خریدند و لپ تاپ و موبایل و... چیزی ندادند که انقدر دوستش داشته باشم...قشنگ ترین ماه و شب هر سال همین بیست و پنجم مرداد هر سال بود برایم بهترین روز هم بیست و ششمی که متولد شدم...همیشه روزها را میشمردم تا برسم به روز موعود...شاید بیشتر از من مامان در تدارکات تولدم بود شاید بیشتر از من همیشه منتظر این روز بود...ترجیح میداد تولد هایم را در خانه ی مامان جون بگیرد...همه را دعوت میکرد دوست داشت برایم خاطره بسازد اول برای من و بعدها برای خواهرم...برایمان سنگ تمام میگذاشت درست مثل همین الان...دوست داشتم ان موقع ها را یک جور دیگری دوست داشتم.

وقت هایی که ابتدایی بودم دوست داشتم تولدم وقتی بود که تعطیل نباشیم و به مدرسه برویم و تولدم را ان جا با همه ی بچه ها بگیرم...دوست داشتم معلمم یک زنگ را برایم خالی کند و تا میتوانیم با بچه ها برقصیم و عکس بگیریم و بخندیم...اما برایم شبیه حسرت شده بود...بعضی وقت ها خیلی چیزهای معمولی برای خیلی ها حسرت میشود.اما شاید اواخر گرمترین ماه سال هم انتخاب خوبی باشد.این را بعد ها فهمیدم.

امروز که از خواب بیدار شدم سعی کردم حالم خوب باشد و با حال خیلی خوبی به پیشواز سال جدیدی از زندگیم بروم...همه جای خانه را مرتب کردم...اهنگ گذاشتم و تا جایی که نفس داشتم رقصیدم...حمام رفتم و از مامان خواهش کردم موهایم را جوری که عاشقم ببافد...به خودم رسیدم و خوراکی های مورد علاقه خودم را خوردم و سعی کردم به چیزی جز داشتن حال خوب فکر نکنم...فکر کردم شاید بهتر باشد تا روز تولدم ارام بگیرم.

انتظار ندارم وقتی از خواب بیدار میشوم اتفاق عجیبی در سال جدیدی از زندگیم رخ بدهد اما دوست دارم حال خوبی داشته باشم...انقدر که خودم برای به دست اوردن ان حال خوب تلاش میکنم...حتما لاک خوشرنگی میزنم و موهایم را درست میکنم و یکی از لباس هایی که هنوز مارکش را نکنده ام را از کمدم بیرون میاورم و تنم میکنم...دسرهایی که دوست دارم را درست میکنم و شاید به خرید هم بروم و برای اجی هم کادوی خوشگلی بخرم...و اخر شب شمعم را فوت و ارزوهای خوبی بکنم...باید از یک جایی تغییر را شروع کنم...شاید بهترین روز همین فردا باشد.و فردا شب صورتم را ببوسم و بگویم تولدت مبارک مهسا :)

/ 13 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مولود

تولدت مبارک ابجی داری بزرگ میشی[چشمک]

چپ دست

چوبی جوون تولدت مبارک ، میدونم دو روز دیر اومدم ، ببخش دوست جوون [گل][گل][گل] دیگه واسه خودت خانمی شدی وقتشه عروست کنم ، پاشو درو باز کن یه قطار خواستگار پشت در واستادن [نیشخند]

نس...حی..

120 سال حالت خوش بماند کادوی هر سالت خاطره انگیز تر از اون لباس قرمزه

شتاو

تولدت مبارک مهسایی خودم[ماچ] من خیلی دیررسیدم :( ولی برات بهترین حال دنیارو واسه تموم روز و روزگارت از خدا میخوام گلکم [قلب]

پــآییــــزآنـــــﮧ

تولدت با کوله باری از شرمندگی مبارک عزیزدلم... حدود 22 روز از تولدت می گذره،امیدوارم اتفاقای جدیدی تو امسال زندگیت افتاده باشه :)

پارسا

سلام مهسا جان چقد دیر رسیدم باز هم در حسرت روزهای گذشته شرمنده روزهای پیش رو شدم ببخش از اینکه با تاخیر همسفر روزهای خوب زندگی ات می شوم تولدت مبارک دختر خوب [گل]

مولود

سلام مهسا خوبی چی کار کردی اخر؟ رشتتو میگم

مولود

تبریک خانم مهندس به سلامتی انشالله مقاطع بالاتر[چشمک][گل]

محمد مقدم

راستی ، تولدتونم پساپس مبــــــــــــارک ، 60 روز دیر رسیدم ، اما دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنـــــــه ... [نیشخند] [هورا][هورا][قلب][خجالت][دست]