از درد های نگفته

"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد این درد ها را نمیشود به کسی اظهار کرد."

"بوف کور صادق هدایت."

 

نشستن روی تراس توی تاریکی و کشیدن سیگار و حرف زدن با سیگاری که پشت لب باشد برایم صحنه ی اشنایی است...خانواده ی من اهل سیگار نیستند پس چرا این صحنه برایم اشنا است خواهم گفت.قبل تر ها ما همسایه ای داشتیم که یکجور هایی خیلی زیاد به هم نزدیک بودیم.یعنی انقدر نزدیک که من حتی بعضی شب ها را درخانه ی انها با 4 تا دختر هایش صبح میکردم.ادم های فوق العاده دوست داشتنی و مهربان.هر 4تای انها الان ازدواج کرده اند و هر کدامشان به جز دختر اول که دوتا بچه دارد که کوچکتره همین ابان ماه به دنیا امد یک بچه دارند.این ها پدر و مادرشان و 2تا بردارشان انقدر لبریز از محبت و مهربانی بودند که شده بودند جزء وجود من.جوری که وقتی از ان محل داشتیم میرفتیم همه گریه میکردیم حتی مادرم.البته هنوز هم رفت و امد داریم و هر موقع وقت بشود حتما سری به هم میزنیم.

داشتم فضای تراس و سیگار را تشریح میکردم...خانه ای اینها تقریبا پاتوق شده بود و همه میامدند انجا.یک خانم تقریبا پا به سن گذاشته ایی که فکر کنم یکی از فامیلهایشان بود هم معمولا انجا بود.بدون استثنا همیشه سیگاری پشت لبش داشت.انقدر که من هر وقت میدیدمش یک حس تنفری به من دست میداد که دلم میخواست بروم سیگارش را بگیرم و زیر پاهایم له کنم...خب من به بوی سیگار آلرژی داشتم...هنوز هم دارم.اگر کسی کنارم سیگار بکشد سرفه هایم شروع میشود و هی بوی دود اذیتم میکند.به بوها خیلی حساسم...انقدر که از بوی غذای نپخته هم تشخیص میدهم چه قرار است پخته شود.حس بویایی قوی ام کار دستم میدهد که به انواع بوها واکنش نشان دهم...بوی سیگار هم اصلی ترینشان بود...از فضای ان تراس و زن سیگار به لب همیشه میترسیدم...و جالب اینجاست که همیشه بعد از رفتن ان زن شروع میکردم به تقلید از اداهای او و اهل خانه را سرگرم و مشغول خنده میکردم...او همیشه انقدر حرف میزد و میزد که همه را خسته میکرد...راستش فضای مبهمی را از ان روزها پس ذهنم دارم که به راحتی کلمه نمیشوند و ته مانده ی ذهنم شده اند.

یک چیز به خوبی در خاطرم است...همان زن...همان زن و درد هایش...همان زنی که درد هایش را پشت سیگارهایی که دود میکرد پنهان کرده بود...همان زنی که در بهترین روزهای من شده بود مظهر درد...شده بود کسی که جز سیگارش پناهی ندارد...بیشتر که فکر میکنم دیگر بوی دود سیگارش ازارم نمیدهد...احساس میکنم پر از غمم که دارم با بوی سیگار او تهی میشوم...و سرفه هایم بیرون میکند نفس های غم دار را.

از مادرم درباره ی او پرسیدم...گفت زندگی اش سر و سامان گرفته و یک اپارتمان هم برای خودش دست و پا کرده است...این بار پکی عمیق به سیگارش خواهد زد...به یاد تمام روزهایی که پک هایی پر درد به سیگارهای مظلوم میزد.یک نخ دیگر دود کن...زندگی یعنی دود کردن...یعنی دود شدن.اهای زن غریبه یک نخ هم به یاد من دود کن لطفا.

p.s:"حال ما خوب است اما تو باور نکن" "سید علی صالحی"

/ 37 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
phil

بالاخره تا طعم بعضی چیزا رو آدم خودش نچشیده باشه درکی از رفتار بقیه نداره..

سماء

........................... تنگه....................... ............................. دلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی...

نیما

رفتی اما بی خبر شکستی مثل یک تبر هم قلب و هم پشت و کمر بی تو من این جا در به در غرق خیال شب تا سحر کی میشه آخر این سفر برگرد بیا منتظرم من دم در [منتظر][گل]

مریم

[ناراحت][نگران][گریه]

مولود

سلاااااااام عیدت مبارک اجی جونم انشالله امسال سال رسیدن به ارزوهات باشه بووووووووووووس

13

راستش اسم وبت رو که دیدم یاد کارتون دختر کبریت فروش افتادم تقریبا سال 67 میداد چیزای کمی از اون یادمه چون سن کمی داشتم اما آخرش گریم گرفته بود این رو یادمه بگذریم . باحاله . وبت رو میگم

13

راستش اسم وبت رو که دیدم یاد کارتون دختر کبریت فروش افتادم تقریبا سال 67 میداد چیزای کمی از اون یادمه چون سن کمی داشتم اما آخرش گریم گرفته بود این رو یادمه بگذریم . باحاله . وبت رو میگم

فـاصـــلـــهـ

عیدت مبارک مهسا جان.ایشاالله آپ نکردنت به خاطر درگیر درس بودنت باشه و به زودی برگردی و مارو از نگرانی در بیاری.[گل][گل][قلب][قلب][ماچ][ماچ]

مریم

دوست دارم مهسا و بدون خیلی دلم برات تنگ شده بی معرفت

فـاصـــلـــهـ

من اگه بخوام نظر بذارم باید چیکا کنم؟چرا غیر فعاااااااااال!!!!!!!!!!!!!!![خنثی][خنثی][خنثی]