بی ویرایش نوشت ها

20 روز است هر روز زل میزنم به این صفحه ی سفید...هزاری حرف نگفته روی دلم ورم کرده...هر چقدر تلاش میکنم بی فایده است...نباید به این وضعیت عادت میکردم...نباید...نوار زندگیم افتاده است روی دور کندش...یک جاهایی اش خراش پیدا کرده...به زور جلو میرود...دستش را میگیرم با خودم به جلو میکشانمش...هی به عقب برمیگردد...همان عقب ها نقطه ی قوتش را پیدا کرده...هی دست میگذارد روی همان قسمت همان جایی که دوستش داشت...دوستش داشتم...مثل کودکی که برای داشتن اسباب بازی  پا روی زمین میکوبد...دست دراز میکند...زار میزند...درون من کودک لجبازی دارد گریه میکند...باید دستش را بگیرمم ببرم به همان جایی که بودیم بنشانمش روی صندلی...ببوسمش...دوستش داشته باشم...ببرمش...که بگویم گریه نکند...که بگویم همه چیز درست میشود...که بگویم همان اسباب بازی که همیشه ارزویش را داشت برایش میخرم...خیلی زود هم میخرم.

از یک جایی به بعد...همه ی اتفاقات روی سرت خراب میشوند....جلوی چشمانت سیخ می ایستند و به مردمک چشم هایت خیره میشوند...حقشان را از تو میخواهند...و هیچ جوابی برایشان نداری...دلت میخواهد چشمانت را ببندی و این ها را آف کنی.

+فکر میکنم عمر این وبلاگ دارد تمام میشود.شما هم مثل من فکر میکند؟


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ ٢:۳۸ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()