بی ویرایش نوشت ها

١.دارم بادام میخورم و مثل مغزهای بادام ک یکی در میان کامم را تلخ و شیرین میکنند،ب روزهای زندگی بغض میکنم و لبخند میزنم،کسی چه میداند،ک تازگیها بیشتر بادام های زندگیم تلخ از اب درمیایند مثل ادم هایی ک با من برخورد دارند مثل "تو"تلخ و شیرین،من اما همه ی این ها را میخواهم گرچه تمامشان تلخ باشند. من اما تلخی ها را تف میکنم و شیرین تر ها را با لبخند میخورم و البته ک برای از بین بردن طعم تلخی ها باید چن تایی بیشتر شیرین بخورم،من اما اینبار با احتیاط بیشتری انتخابشان میکنم،ترسم از تلخ بودنشان تا مرز جوییدنشان مستمر است.

٢.هر شب توی رویاهایم،میشود تو را حس کرد،خیالی بودنت را خیال کرد،دست هایت روی موهایم،ک ارامش را میبافی ب هر شبم…ضربان قلبم را ک هی بالا و پایین میشود…در نبودت،همه را میشود توی چشمهای بسته ام هم دید،همه جا پر میشود  نبودت از سر و روی خانه میبارد و ارام میرسد،ب من ب تنم روی پوستم،میخزد توی تاریکی چشمهایم،تووی نفس هایم،ب لرزه میندازدم،ب درد ب اشکهای بی اختیار،ب خنده ی ناگهانی ب گریه های هر دمبیل…و نبودت روزی مرا ارام خاموش و بی صدا از حرکت باز می ایستاند!

٣.ولا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَتِ  ق،٢


برچسب‌ها: روزمره
+ ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ ٦:۳٥ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()