بی ویرایش نوشت ها

چمدان هایم را میبندم،خیال او را هم از سر میپرانم،یک چیزهایی دارند توی سرم رژه میروند خیلی سرد و مبهم هی فکر میکنم هی چشمانم را میبندم هی خیال میکنم هی سرم را برمیگردانم هی ب خودم سیلی میزنم هی خودم را متوجه میکنم من اما هیچ نمیفهمم،اتفاقاتی که از افتادنشان تا سرحد جنون پشیمان بودم هی مثل خوره روحم را میخورند،متقاعد نمیشود یک منی که تمام روحم را تصرف کرده نمیفهمد اشتباه کرده ام یعنی من هی برایش توضیح میدهم هی جواب سوال هایش را با دلایل و استدلال های خودم توی مخش فرو میکنم ولی او سمج تر از این حرف هاست هی اذیتم میکند میان خنده هایم خیلی سعی میکنم بهشان فکر نکنم اما لعنتی ها یک گوشه ی دنج ذهنم را برای ویراژ دادن انتخاب کرده اند و هیچ هم کم نمیاورند…هی من خودم را ب کوچه ی معروف میزنم هی انها ته کوچه میگیرندم…دلم میخواهد یک صبح بیدار شوم ببینم این ها را پیچیده اند لای روزنامه های باطله ی و خیلی شیک و پاپیون زده گذاشتند کنار تختم و رویش هم نوشته اند:مقصدشان شهر افکار مدفن و خاموش است لطفا بهش دست نزنید سر ساعت مشخص خودشان غیب میشوند.…اصلا بعضی کارها خیلی زیادی اشتباهی انجام میشوند ،جوری که از خودت انتظار ان اتفاق لعنتی را نداشتی که یک دفعه بدون برنامه ریزیِ قبلی پرصدا میفتد میشکند حتی…بدبختانه حافظه ی خیلی قوی دارم هیچ چیز و هیچ کس و هیچ اتفاق فراموشم نمیشد که هیچ،با تمام تصویر هایش زنده و پویا هر روز چند صد بار بدون جاب جایی فعل و فاعل جمله ها،پلی میشود،حالا بد قضیه جایی است که ان اتفاق و ان حرف یا هر چیز دیگر خوشایندت نبوده باشد میشود حکایت من و این روزهایم…کاش میشد بسته ی مذکور فردا صبح که بیدار میشوم کنار تختم باشد حتی زودتر از موعد خودم سعی میکنم ب ادرس مقرر پستشان کنم…!!!


برچسب‌ها: ذهن پرتشویشم
+ ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ ٥:٤٠ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()