بی ویرایش نوشت ها

همیشه بعضی اتفاقات برایمان خیلی خاص اند،جوری که خودمان را از خیلی قبل ترها برایش اماده میکنیم،هر چه بزرگتر میشویم اتفاقات و ارزوها و خواسته های خوشحال کننده هم با ما بزرگتر میشوند،به بهانه ی تولد برادرم مینویسم،از چند وقت پیش که تولد دعوت میشد،کلی کیفور بود و موقع رفتن اول از ما میپرسید تولد من کی میشه پس!؟ مامان هم با حوصله برایش توضیح میداد،تاریخ ها را با خواب و بیداری یاد میگیرد مثلا اگر بخواهند جایی بروند اول میپرسد مامان چند روز بخوابیم میریم!؟ مامان هم با انگشت هاش توضیح میدهد،حالا از چند روز پیش داشت روز شماری میکرد برای تولدش.دیشب که داشت میخوابید ذوق و شوق خاصی داشت،میگفت زودتر بخوابید که صبح شود و تولد بگیرم و کادو بدهید به من،این کلمه ی چهار حرفی را خلاصه میکند در کیک و کادو.کیک گرفته بود و چند تا اسباب بازی،انگار   دنیا را گرفته باشد هی دور خودش میچرخید و با وسایلش بازی میکرد و ذوق میکرد.بچه ها با یک اسباب بازی خیلی کوچک شادی های خیلی بزرگ به دست می اورند،کاش ما هم مثل همین ها بودیم که با یک توپ و تفنگ خوشی میزد زیر دلمان و انقدر برای خندیدن و شاد بودن این پا و ان پا نمیکردیم،هر چه بیشتر از سالهای تولدمان میگذرد من نگران تر میشوم،بیشتر میفهمم بیشتر تجربه میکنم،من اما ارزوی همیشه ام این بوده که مثل همین بچه ها باشم زود شاد شوم زود قهر کنم و زودتر یادم برود افسوس که یادمان به وسعت تاریخ است و اتفاقات تلخش هم مثل سنگ روی شیشه روحمان را ازرده میکند.امیدوارم هر سال که میگذرد همیشه روز تولدش شاد باشد و شادی را به بقیه هم منتقل کند. هر چند امروز کلی داد و بیداد کرد و جیغ زد و موقع عکس گرفتن با،بابا کلی ادا داد،ولی خب،خودش هیچ نفهمید،و غرق دنیای خودش بود.


برچسب‌ها:
+ ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()