بی ویرایش نوشت ها

انگار همه چیز بهم ریخته است،یک جور خیلی خاص،هم بهم ریخته،خودم اخرین بار این را زیر پوستم احساس کردم ک عادی نبود،از همان وقت که خوابیدن های شبانه به جبر ب ساعت های ۶ صبح میکشید،از همان وقتی که من روی تخت بی جانم دراز به دراز افتاده بودم،و ساعت ها را یکی پس از دیگری تا ۶ صبح نفس میکشیدم و هر ساعت یک اتفاق خاصی در برنامه ی تعیین نشده ام می افتاد،مثل شیون زنی در ساعت های حدود ٢ یا ٣ بامداد،نمیدانم چه بود اصلا نمیدانم واقعا صدایی هست یا نه شاید هم من توهم زده ام ولی مطمئنم زنی نیمه شب ها شیون میکند… یا عقربه ها که میخزند روی ساعت ۵صبح صدای گنجشک های روی درخت جوری دیوانه ام میکند که دلم میخواهد سر به تنشان نباشد،ادم بی رحمی نیستم اصلا نیستم،ولی در ان وقت صبح که من هنوز نخوابیدم و دیوانه وار سقف و دیوار های اتاقم را وارسی میکنم روی نروم هستند…اتفاق های خاص و عجیبی دارد زیر پوستم میفتد،از همان هایی که یا تمامش را گریه میتوان کرد یا سکوت پر از حرف… آدم ها عوض میشوند رفتارشان خودشان حرف هایشان طرز فکرشان اما خاطراتشان هرگز عوض نمیشود،هر چند یکبار حتی رهگذری اتفاقی و ناخواسته به یادت می اوردشان،چه خوب چه بد…و تو یا میخندی یا بغض میکنی. راست گفتم همه چیز بهم ریخته است…یک جور خاص هم بهم ریخته است،من اینبار یک جور خیلی خاص تر خسته تر و مشتاق تر شده ام.


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()