بی ویرایش نوشت ها

صبر کن هان،دارد یادم می اید تو کی امدی!بگذار بگویم داشتم توی چمدان خاطراتم دنبالت میگشتم چشمهایم را بسته بودم و خیالم را ب خیالت گره زده بودم،حس کردم دستهای همیشه سردم گرمیی را حس میکنند چشمان نیکه بازم را بازترکردم و یک دفه تو را بالای سرم دیدم مطمئن بود بازهم این من هستم ک خیالت را ب زور کشانده ام ب رویاهایم نگاهت را لمس میکردم اما چشمان باران خورده ام ب سختی تو را میدید دستانت را توی دست های من گذاشته بودی و ب سختی میفشردیشان،من اما خیره ب تو باورهایم را ب دست باد میسپردم و کسی در من داشت فاصله ی بین خیال و واقعیت را طی میکرد...

بگذار برای اولین بار باور کنم این را ک تو امده ایی… بین بودن و نبودن نباید تردید داشت،اصلا ...اصلا...میشود امدنت را مثل شیشه ی غبار گرفته ی باران خورده ایی باور و حس کرد…انقدر ملموس ک بوی خاک را بپیچاند در تمام کوچه ها…درست مثل بوی عطر تنت روی تنم…من اما هر روز با خیالت سرم را روی بالش دلتنگیهایم میگذارمو منتظرت مینشینم حتی اگر بیای در خیال،خیالی ک فقط تو سراغش را میگیری…ب این امید ک روزی ببینمت در ورای این واقعیت لعنتی…

+این پست تقدیم میشود ب سیندرلای مهربان و دوست داشتنیم دختری خوشرو و خونگرم ک یکجورهایی این روزهایمان دارد با هم میگذرد…و من اما ب داشتنش میبالم...


برچسب‌ها: توهمات
+ ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()