بی ویرایش نوشت ها

1- صبر میکنی...مجبور میشوی صبر کنی...یادت میدهند این را...زندگی میکنی َش...نفس میکشی َش... تا اعماق وجودت حسَش میکنی...انقدر با خودت تکرارش میکنی که خواهی نخواهی چشم به راه بودن را به همین راحتی و سختی یاد میگیری...چه اسان یاد گرفتم صبر کنم برای همه کس و همه چیز.

2- فکر میکنم به تمام کارهایی که کرده ام ...و پشیمان میشوم از فکر کردن...و با سیلی محکمی که به صورتم میزنم ارام صورتم را برمیگردانم و به اینه ی غبار گرفته ی اتاقم خیره میشوم و صورت سفیدم را که سرخ شده نگاه میکنم و خنده ام میگیرد...میخندم از این همه خیال گرمی که در این سرمای زمستان بافته ام و افکار سردم را پوشانده ام که مبادا برای همیشه یخ بزنند و من دستم کوتاه باشد از رسیدن بهشان.شده ام آبستن تمام خیال هایی که ویار میکنند همه چیز را...همه کس را...همه جا را.

1ps:تا ی مدت همتون را خاموش میخونم.

2:برای مادر مریم عزیزم دعا کنید.

3:ممنون از فاطمه و پارسای مهربانم که لطف کرده بودند و دست خط زیباشون رو فرستاده بودند.متاسفم که من دیر اومدم میتونید ببینیداینجا.


برچسب‌ها: ذهن پرتشویشم
+ ٦ دی ۱۳٩۱ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()