بی ویرایش نوشت ها

به خودم میپیچم ته مانده ی فنجان قهوه ام را در حالکی دارم با زحمت قورت میدهم به سمت پنجره میروم...رو به رویم روی درخت ها چیزهایی میبینم شبیه به خودم پرنده هایی که دارند از سرما به خود میپیچند...روی شاخه های خشکیده ی پاییز به امید بهار کردنش مینشینند...پف کرده نشستند...با غرور نشسته اند...جوری که  انگار انها میخواهند زمستان را از پا دربیاورند...درخت ها هنوز هم شده اند بهترین همدمشان...مثل من که فنجانم شده است بهترین همدمم...کمی انطرف تر آتشی روشن کرده اند...سوزی که میاید تحملشان را بریده...نارنجی پوشان پردرد دست از کار کشیده اند...انگار باید هر سال وقتی برف میاید اینها دست به کار شوند و هرس کنند تا هرس نشوند...دلم برایشان میسوزد...دلم برای زندگیشان میسوزد.کاش میشد انها هم با غرور مثل پرنده های روی درخت بنشینند...همیشه با لبخند دیده امشان...یک بار هم نشده است چشمم به انها بخورد لبخند روی لبهای خشکشان را ندیده باشم.

میبینی عزیزم زمستان شده...همه ی شهر برایم سفید پوشیده...یاد داری ان روزهایی را که مینشستم روی برف هایی که نام یخ را به خودشان گرفته بودند...آن وقت تو دستهایم را میگرفتی جوری که انگار هیچ کس قرار نیست دستت را از روی دست من بیرون بکشد و مرا با سرعت وصف ناشدنی پی خودت میکشاندی...انقدر که صدای خنده های من کم میکرد روی برف ها را و آب میشدند از گرمای وجودمان.حالا زمستان شده...شب ها زیر نور تیر برق هایی که همان تیم نارنجی پوش نصبش کرده من رقص برف ها را میبینم...بعد تو را میبینم که با برف ها میایی پایین...مقابل در ایستاده و اشاره میکنی تا شال و کلاه کنم بیایم تا باز هم تو دستهایم را بگیری و همان قصّه ی همیشگی را با هم دنبال کنیم.

زمستان شده و من از سرمایش به خودم میپیچم...دستهای سرد من دستهای گرم خودت را میخواهد که بیایی و بگیریشان تا گرمی دستهایت را بکشی به رخ سرمای زمستان...بعد دستهایم را بگذارم در جیب های پالتویت...با پوتین هایم و شالی که تا زیر زانوهایم امتداد دارد راه بیفتیم بین خیابان های این شهر حرف بزنیم و خاطره بسازیم از تک تک کوچه هایی که هر روزه بی تفاوت از کنارشان میگذریم.

p.s: اولین برف پاییزی دیروز خودش را به ما رساند.

تقدیم نوشت:این پست تقدیم به همه ی شما عزیزانم.


برچسب‌ها: هذیون نوشت, توهمات, روزمره
+ ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ٤:٢۳ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()