بی ویرایش نوشت ها

هنوز تنم لرزه های دیشب را دارد...هر روز یک ساعت دیر تر میخوابم از ساعت 12 شروع شده است میرود تا 3 نمیدانم چندمین شبی بود که ساعت3 خوابیدم...نمیدانم چندمین باری بود که از خواب پریدم فاصله ی تیک تاک ساعت را از وقت خوابم تا 7 صبح که بیدار شوم هزار بار رفتم و برگشتم...فاصله ی این چند ساعت را چندین بار از خواب پریدم بار سومی که از خواب پریدم از ترس بود...باز هم داشتند مرا دنبال میکردند...این بار ادم های متفاوت...مکان های متفاوت...خواب های درهم و برهم...وقتی بیدار شدم صورتم خیس عرق شده بود...انقدر داد و بیداد کرده  بودم که صدایم خش دار شده بود...بلند شدم چراغ را روشن کردم...یک لیوان اب خوردم نشستم مقابل اینه زل زدم به خودم...وحشت زده بودم...نگاهم مثل همیشه نبود...یک جور خاصی بود...حتی...حتی بدتر از وقت هایی که از بلندی میافتادم یا مارها دنبالم میکردند...بی شک نیش ادم ها کشنده تر از مارهاست...دوباره تا وقتی که کاملا بیدار شوم چند بار همین اتفاق برایم افتاد...هر روز بیشتر از دیروز...چندمین ماهی است که تنها زندگی میکنم...اما...اولین باری بود که یک آن از تنهایی ترسیدم...ترسیدم و به دیوارهای اتاقم خیره شدم...ترسیدم و چنگی به پتو زدم...ترسیدم و خودم را حبس کردم در گوشه گوشه ی این اتاق که حالم دارد از در و دیوارش بهم میخورد...بیچاره این خانه...بیچاره این اتاق که دارد بدترین روزهای مرا تحمل میکند...نه وقت جمع کردن کتابهایم ازش را دارم...نه وقت تمیز کردنش را...همه چیز میشود توی اتاقم پیدا کرد دور تا دورش را با کتاب پر کرده ام...روی تختم...روی میزم...توی کتابخانه...داخل کمد...روی زمین همه جا پخش شده اند...لپ تاپ و هندزفری و شارژر و سشوار و اپلیدی و... هم یک گوشه جمع شده اند...بیچاره اتاقم...بیچاره من...بیچاره خواب هایم.

دیگر دارد دیوانه ام میکند خواب های دنباله دار...خوابه های نصفه و نیمه...خواب های پرت شدن ته دره...خواب های ادم هایی که خیلی وقت است ازشان بی خبرم...دارند این کابوس های هر شب مرا دیوانه میکنند.

بدترین حالت ممکن اش این است که من هی داد میزنم هی خودم را به این در و آن در میزنم هی کمک میخواهم هیچ کسی صدایم را نمیشنود...هیچ کسی به کمکم نمیاید...در خوابهایم فراموش شده ام...انگار مرده باشم و روحم همه اش از کسی که نمیبیندش کمک بخواهد...انگار یک جایی گیر کرده باشم که هر چقدر تلاش کنم بی نتیجه باشد...از وقتی این خوابها به سراغم امده اند دیگر نمیتوانم خیال پردازی کنم...و این دیوانه ام میکند...بدترم میکند.

تقدیم نوشت:پست تقدیم میشود به گیسوی عزیزم که از قدیمی های اینجاست هر چند از من دور است اما همیشه حضور پر از مهرش را به راحتی میشود حس کرد.شاد باشی عزیزم.

بی ارتباط نوشت ها :در ادامه مطلب


بی ارتباط نوشت ها:

1:بابا را هر روز حدود 10 دقیقه میبینم آن هم سر میز نهار و مکالمات ما به شرح زیر است:

+سلام خسته نباشی

_سلام دخترم مرسی

+خداحافظ من رفتم

-خداحافظ

2:مامان روز هایی که خانه باشم صبح ها هزار بار زنگ میزند به نسبت بابا بیشتر میبینمش مثلا حدود 30 دقیقه تا 1 ساعت. مکالمات ما به شرح زیر است:

+سلام

_سلام خوبی؟نهار میخوری؟

+خوبم.اهوم

_ساعت چند میای؟

+4:30 کاری داشتی؟

_نه برو خداحافظ

شب ها هم زنگ میزند و میپرسد شام میخورم یا نه. که معمولا نمیخورم.

3:کنکور آزاد کلا حذف شد و قرار شد همان کنکور سراسری معیار انتخاب رشته باشد چه آزاد چه سراسری. این هم از شانس بده منه که میخواستم پزشکی ازاد شرکت کنم.پس مجبورم همون ریاضی و زبان رو شرکت کنم.برنامه هام بهم خورد.

مسئولین چه غلطی میکنند واقعا؟!:|


برچسب‌ها: روزمره, ذهن پرتشویشم
+ ٢۱ آذر ۱۳٩۱ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()