بی ویرایش نوشت ها

کتابخانه ام خیلی شلوغ شده بود داشتم مرتبشان میکردم بیشتر که دقت کردم دیدم من در این چند سال هیچ کتاب خاص دیگری را به کتابخانه ام اضافه نکرده ام و هر چه اضافه شده همه اش کتاب های تستی بوده و چند تا کتاب شعر...بعد از مرتب شدنشان چشمم خورد به آلبوم عکس های قدیمی...چیزی که چندین سال است مفهومی ندارد و دارد توی کمد هایمان خاک میخورد و ما چقدر بی اعتنا شده ایم نسبت بهشان...تمام آنها را جمع کردم گذاشتم روی میز و نشسته ام به تماشای چند سال پیشم...سالهایی که من و اقا جون با هم میرفتیم خرید...سالهایی که تولد های 1 تا نمیدانم چند سالگی ام را پس خودش داشت...سالهایی که مادرم را در اغوش پدرم داشت به مهربانی نه به سنگینی نگاه های امروزشان...سالهایی که با دختر و پسر خاله ام اسم فامیل بازی میکردیم...سالهایی که اقا جون بود...سالهایی که حیاطشان پراز درخت بود...سالهایی که پدرم لبخند میزد...سالهایی که مهدکودکی بودم...روز به دنیا امدن خواهرم...روز ازدواج خاله ام...عکس هایم با مادر بزرگهایم کنار کعبه...بودن در اغوش پدرم در چند ماهگی..روز مسابقات ژیمناستیک... روز برنده شدنم...اخرین روز مهد...اولین روز مدرسه...روزهایی که با همه ی فامیل چه دور چه نزدیک پیکنیک رفته ایم...روزهایی که روی دست های بابا دور خانه را میچرخیدم و شدت چرخش و اصطکاکی که با هوا داشت باد خنکی را روی صورتم میزد...شب یلداهایی که هندوانه های قاچ شده را به سر و صورت هم میزدیم...شب نشینی هایمان...روزهایی که خط خوردند توی تقویم...روزهایی که تکرار نخواهند شد...روزهایی که توی تقویم دلهایمان خط نخواهند خورد.

همه ی اینها رنگ باختند و دارند خاک میخورند...حالا عکس های ایفون و ایپد و ایپاد هایمان هیچ کدام اینها نمیشوند...حالا فقط عکس هایم از در و دیوار قشنگ تر است...عکاسی هنر دستان توست...تویی که لحظه هایم را ثبت کرده ایی..تویی که نامت را خدا گذاشته ایی...عکاسی شیرین از روزگار را یادم بده...با هر چه که میتوانی.

تقدیم نوشت: پست تقدیم میشود به سماء عزیزم به مناسبت تولدش(15 آذر) کسی که بی اغراق بودنش آرامم میکند... بی نهایت دوستت دارم.


برچسب‌ها: روزمره, خاطره نوشت
+ ۱٧ آذر ۱۳٩۱ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()