بی ویرایش نوشت ها

نشسته بود داشت دو دو تا چهار تا میکرد و دخل و خرجش را یکی میکرد...خانه ی نسبتا قدیمی با در و دیوار های زهوار دررفته...خانه ی کوچکی بود در آن سوی شهر...جایی که بیشتر مردم نام محله اش را هم بلد نبودند...پسرک با خواهرش پله های حیاط را دوتا یکی میکردند و خنده ی چشمانشان گواه داشتن روز خوبشان بود...فریاد پدر گفتن هایشان به گوش پدرش میرسید و با لبخندی رضایت بخش جواب میداد جان پدر؟...بچه ها نفس نفس زنان رسیدند داخل اتاق پدرش لیوان آبی دست هر کدامشان داد...لیوان به دست به همدیگر نگاه میکردند و هرکدامشان میخواست زودتر این خبر خوش را بدهد...دخترک با صدایی که میلرزید گفت:پدر سپهر برنده شده برنده برنده...پدرش گفت:خب ادامه بده ببینم برنده ی چی شده؟دخترک اینبار ارام تر شد و جواب داد برنده ی مرحله ی اول مسابقات ریاضی شده...اما...اما... پدرش گفت:اما چی دخترم مشکلی هست؟گفتن برای مرحله ی بعدی هر کسی بخواد شرکت کنه باید خودش یه پولی بده تا بتونه بره یه شهر دیگه و اونجا ازمون بده...نگاه پدر گره خورده بود به نگاه های سرد و نگران پسرش...نگاهی به دفتر کنار دستش کرد...هنوز بدهی های چند سال پیشش از ان دفتر لعنتی اش پاک نشده بودند...و کاری نداشت تا دلش را به ان خوش کند...دخترش پرسید:یعنی میتونه بره؟پدر بضغ گلویش را گرفته بود...با صدایی گرفته گفت:اره دخترم چرا نتونه؟ و باز هم افکارش پریشان شد...دستی روی سر پسرک کشید...هفته ها میگذشت و روزها انگار گم کرده ای داشتند سریع از پی هم میگذشتند و هر یک در تعقیب دیگری بود...فقط چند روز تا شروع مسابقه باقی بود...هر دو امیدشان را از دست داده بودند و مطمئن بودند که آن روز را نخواهند دید...همان طور هم شد پدرش در حالی که برای جور کردن چندر غاز رفته بود به مدیر شرکتی که قبلا ابدارچی اش بود قضیه را بگوید و پول را برای چند ماه هم که شده از او قرض کند تصادف کرده بود...آن روز سپهر به مسابقه نرسید اما تا میتوانست سر مزار پدرش گریه کرد و همان جا قولی به پدرش داد...روزها گذشت و در سایه ی کسانی که هنوز هم انسانیت در وجودشان زنده بود زندگی کرد...سپهر صاحب بزرگترین بیمارستان اطفال شد و بعد از مهاجرتش به امریکا تعداد فرزند خوانده هایش را افزایش داد و تمام هزینه های تحصیلی آنها را متقبل شد.مرگ پدری پر از درد...زندگی بخشید به زندگی فرزندانی پر از درد.

تقدیم نوشت:پست تقدیم به نفهم بانوی عزیزم


برچسب‌ها: داستانهام
+ ۱٢ آذر ۱۳٩۱ ٧:٤٤ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()