بی ویرایش نوشت ها

برنامه ی مشخصی دارم مثل عروسک های کوکی...صبح ها ساعت 7 بیدار میشوم لباس هایم را میپوشم منتظر سرویس دم در میایستم و راهی میشوم...ساعت 2:30 از به خانه میرسم نهار میخورم کلاس میروم...همین که میرسم کتاب هایم را دستم میگیرم تا ساعت بشود 12 قرص بخورم مسواک بزنم و بخوام...مرا گذاشته اند در تنگنا دارم خفه میشوم یک چیزهایی بر سرم و کله ام کوبیده میشود...انگار روی دایره ایی مجبور به گردش باشم که ابتدا و انتها ندارد...که من از هرجایی شروع به گردش میکنم دوباره به همان نقطه میرسم...که زندگی من بند شده به چند تا کتاب و قانون مسخره و شب...میترسم از همه چیز از زندگی...از شب...از کتاب...از ناله...شب ها کسی در من شیون میکند...با صدایش از خواب میپرم...با صدایش گریه میکنم...با صدایش میخندم...با صدایش داد میزنم...با صدایش درس میخوانم...با صدایش مینویسم....با صدایش زندگی میکنم.دست های من میلرزد...زندگی من میلغزد...دارم روی تردمیلی روی دور تند میدوم...مرا شکنجه میکنند ادم های ذهنم.

من خواب هایم را زندگی کرده ام همه...هر روز ماری چنبره زده به طرفم میاید...نیشش را بیرون اورده و منتظر میماند و برای هر حمله ی زیرکانه ایی نقشه ایی دارد...من فرار میکنم اما...به طرفم میاید...فریاد میزنم...کسی نمیشنود...چشمانم را با دستانم میبندم...راه میافتنم به طرف آب...ابی که تا من دست به سویش دراز میکنم به سرعت زمین فرو میکشدش و ناکام میگذارد مرا.من جا گذاشته ام خودم را در زندگی نداشته ام...در حرفهای نزده ام...من جا گذاشته ام خودم را در همه حال خوبم.زندگی ام کش دار شده است...ساعت ها ...دقیقه ها...ثانیه ها کشدار شده اند.تمام نمیشود...یک من و یک دنیا حرف.

تقدیم نوشت:پست تقدیم به سینیور کدو تنبل عزیزمان به مناسبت بازگشتشان به عرصه ی وبلاگ نویسی.خوش برگشتی کدو جان.

*عنوان اهنگی از anathema


برچسب‌ها: روزمره, ذهن پرتشویشم
+ ۱٠ آذر ۱۳٩۱ ٤:٤۸ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()