بی ویرایش نوشت ها

کودکیهایم مساوی بود با لجبازی الان هم هست خیلی ادم لجباز و یه دنده و غرغرویی هستم.همیشه من و مامان سر لباس باهم دعوا داشتیم.نه اینکه بچه ی اول بودم و ذوق و شوق زیادی خرج میداد و همیشه لباس های نو برایم میخرید.من هم که ی لجباز حرفه ایی همیشه کوفتش میکردم. جلوی دراور چقدر به خاطر لباس نپوشیدنم وقت تلف کردیم مهمونی دعوت بودیم و من طبق عادت لباس نو نمیپوشیدم.نمیدونم چرا ولی همیشه اصرار به پوشیدن لباس های راحتی داشتم.و مامان بیچاره هم فقط حرص میخورد.ولی خوب یادمه روزیو که به خاطر لباس نپوشیدن تنبیه شدم یعنی بار اول و اخر نبود ما همیشه برنامه داشتیم با این وضعیت من.نه من ادم میشدم نه مامانم بیخیال لباس پوشیدن من میشد هر دو لجباز بودیم وسر حرف خودمون میموندیم.

موقعی که من  دوساله بودم زلزله اومد اون موقع کلی هم خسارت به بار اورده بود.ما هم خونه ی عزیز بودیم موقع این اتفاق.وقتی زلزله میاد همه میرن از خونه بیرون تا خودشونو نجات بدن ولی منو مامانم جا میذاره و فقط خودشو میبره.منم اون موقع توی خونه مشغول تاب بازی بودم و هی واسه خودم اون شعر معروف موقع تاب بازی رو میخوندم.یهو دیدم یکی با سرعت نور اومد منو از اونجا برداشت و برد.داییم بوده مامانم ترسیده نیومده داییمو فرستاده دنبالم که برو بیارش.البته زلزله تموم شده بود و منو بعدن اوردن که نمیاوردن هم تاثیری نداشت.

ولی انگار مامان از همون اول ی جورایی نسبت به بچه اش بیخیال بوده.الانم هست.بعضی از مواقع که مادر ها ی جور خاصی نگران بچه شون هستن مامان من هیچ وقت اینجوری نبوده.من نتونستم درک کنم.اینو از وقتی که بچه بودم دیدم.شش ماهه بودم که منو میذاشته خونه عزیز اونجا بمونم با خاله و عزیز حتی بعضی شبها هم نمیاوردتم.در حالی که مامان شاغل نبود.

ولی پاش برسه خوب بلده ثابت کنه براش مهمی.بعضی وقت ها خیلی عصبی میشه انقدری که میترسم باهاش حرف بزنم.من به اندازه ایی که دلم میخواد نمیتونم با مامان راحت باشم.من هستم شاید اون نیست.نمیدونم دغدغه اش انگار فراتر از ماست.شاید به نظرش مرتب بودن خونه از نظری و حرفی که من دارم براش مهم تره.شاید فکر میکنه کارش درسته.من هزار بار از هر راهی سعی میکنم یکم منو بفهمه.

بعضی وقتا بعضی حرفاش و نیش و کنایه هاش ادمو میسوزونه.یعنی ی جاهایی که نباید خیلی بحث رو کش میده.نه با من فقط.شاید با بابا هم همینطور باشه.

خیلی وقته حس میکنم گاهی فقط هم دیگه رو تحمل میکنن.همه ی این بدبختیام از فک وفامیل آب میخوره.به خاطر بقیه خونه میشه دادگاه حل اختلاف زن وشوهرای دیگه.میشه محل تصمیم گیری ها در مورد بقیه.میشه کلانتری.چه میدونم کلا سعی بر اینه که ارامش نباشه.هر جفتشون مثل هم هستن دنبال کارهای بقیه ان.من نمیدونم تا کی باید بدبختیای این مردمو اینا باید حل کنند.

هر دوشون دست و دلبازن واقعا اینجورین وقتی خونه ی مهمونی باشه مامان رفتنی هم کلی خوردنی روانه خونه ی طرف میکنه حالا میخواد فقیر بی چیز باشه یا ی ادم خر پول.هیچ چشم داشتی از هیچ کسی ندارن ولی بقیه ازشون دارن.از بس اینجوری غم خوار ملت بودن دیگه نمیشه که عوض شن میشه؟هر چقدم میگی به درد خودت برس واسه خودت گفتی چون گوش نمیدن.این منو عذاب میده که بیشتر از خودشون به فکر بقیه هستن.

بعضی وقت ها با اینکه هیچی واسم کم نمیذارن ولی واقعا به بقیه که این جور بهشون اهمیت میدن حسودی میکنم.

 

 


برچسب‌ها: خاطره نوشت
+ ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ٦:۳٠ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()