بی ویرایش نوشت ها

داشتم خیره به ان دورتر ها نگاه میکردم خیلی هم دور نبود اما در نظر من همه چیز و همه جا از من دور است...همین حیاط خانه ی همسایه بغلی را میگویم...حیاطشان بی نهایت زیباست...یک جور خاصی است مرا یاد خانه ی قدیمی مادربزرگ می اندازد...از همان هایی که وسط خانه ها حوض داشت و داخل حوض همیشه پر از اب و ماهی های قرمز کوچکی بودند که زندانی حوض کوچک خانه ها میشدند...یکی هم مثل من پیدا میشد که مدام ماهی ها را میپایید که مبادا گربه ی پشمالو سر به نیستشان کند...داشتم میگفتم حیاطشان پر از درخت و گلهای رنگارگی است که با محیط مطابق است و عجیب دلبری میکند...یک درخت آلبالو هم دارد البته تابستان که بود و خاله جان ویار داشتند و از انجایی که همسایه ی عزیز ما خیلی ادم محترمی است و قبلا هم استاد خاله بودند به راحتی میشد از انها خورد...این میشد که بهره ی البالوهای ملسشان به ما هم میرسید و من هم به بهانه ی ویار خاله دو تایی با او به خوردن انها مشغول میشدیم درست مانند همان سالهایی که خانه ی مادربزرگ هنوز شکل قدیمی خودش را داشت و حیاطش پر بود از میوه هایی که یاد اور تمام خاطراتم است...و من و بچه های دیگر روزمان شب نمیشد اگر یک روز به انجا سرک نمیکشیدم و از ان درخت ها بالا نمیرفتیم و میوه ها را حیف و میل نمیکردیم...پاییز شده اما این حیاط تمام زیبایی اش را دارد فقط عریان شده...عیبی ندارد من با همین ها هم میتوانم در خیال هایم پرسه بزنم...این جا همیشه مرا ارام میکند.

ارامش را میتوان در پی نگاه کردن به اشیای داخل خانه بیرون یا هر چیز دیگری که حس خوبی دارد یافت ...ارامش واقعی را میتوان در کویر و کوه و جنگل بیشتر یافت...جایی که هیچ کس نباشد جایی که اسمانش گرفته نباشد...مردمی نباشند که لبخند های تصنعی و تلخ روی لب هایشان بنشیند...صدای کسی جز طبیعتی که دست ادم ها به ان نرسیده نیایدو فقط و فقط خودت باشی و انعکاس صدایت وقتی داری بلند بلند با خودت حرف میزنی...این که حرف های خودت برایت تکرار شوند خیالت را راحت میکند که خودت داری این اطمینان را به خودت میدهی که ان چه گفته ایی را شنیده ایی.درست مثل وقت هایی که کوچک بودی و همه ی درس ها را با صدای بلند باید به مادرت پس میدادی آن موقع خودت هم خوب میشنیدی و خیالت از بابتشان راحت میشد...درست مثل همان موقع اطمینان خواهی داشت.

"پست تقدیم به مریمی که از قدیمی هایی است که هنوز هم حضورش پراز مهر است و کم رنگ نمیشود.مریمی که از بهترین و عزیزترین هایم است."

+همتون رو میخونم ولی خاموش.واقعا وقت گذاشتن کامنت رو ندارم منو ببخشید که تو این چند وقت کم رنگ شدم.این وضیعت ادامه خواهد داشت.سعی میکنم نوبتی براتون کامنت بذارم امیدوارم از من ناراحت نشید.


برچسب‌ها: خاطره نوشت, ذهن پرتشویشم
+ ٢۸ آبان ۱۳٩۱ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()