بی ویرایش نوشت ها

صبح ها که از خواب بیدار میشوم انگار یک چیزی در من درد میگیرد...اه میکشد و ناله میکند...سکوت اتاقم را میشکند...اه َش انقدر عمیق است که تمام اتاق را از خواب بیدار میکند.برای خوردن صبحانه ایی باید سر میز بنشینم...چایی را با خودم میاورم...لقمه ای میگیرم با گردو هایی که موقع خوردنشان زیر دندان هایت صدا کنند...چایی را میخورم تلخ تلخ است...لعنتی باز هم یادم رفته شکر بریزم...در پی شکر از این کابینت به ان کابینت پناه میبرم و هیچ کجا پیدایش نمیکنم...ناامید مینشینم سرمیز تا همان چای تلخ را روانه ی معده ام بکنم...که یک دفعه متوجه حضور شکر دقیقا مقابل چای میشوم تعجب میکنم...این خانه که به غیر از من کسی را ندارد...پس چطور ممکن است شکر روی میز بوده باشد...بغض گلویم را میفشارد...ان همان جا بوده است من ندیده بودمش...اما...اما...چطور میشود من ان را ندیده باشم...به زور چند لقمه ایی صبحانه ی تلخ میخورم.

یک روز خوب وقتی شروع میشود که تو یاد داشته باشی وسایلت را کجا گذاشته ایی وقتی شروع میشود که موقع راه رفتن به دیوار نخوری...وقتی شروع میشود که بدانی هندزفری ات را کجا گذاشته ایی که تمام روز را پیدایش نکرده ایی و احتمال که نه یقین حاصل میکنی که گمش کرده ایی...وقتی شروع میشود که موقع خارج شدن از خانه چشمت اول صبحی به گربه ی تپل سیاه همسایه که مقابل درب جا خوش کرده نیفتد و خودت را چند قدم عقب تر نرانی...وقتی شروع میشود که قرصی برای خوردن نداشته باشی و مجبور نباشی سوز معده ات را تحمل کنی.

شب که میشود بدون روشن کردن چراغ ها راه پله حرکت کنی به سمت بالا در ان تاریکی دستت را به دیوارها بکشی و نرده های چوبی را لمس کنی...شاید بالارفتن از یک طبقه چند دقیقه ایی طول بکشد...اصلا شاید پاهایت گیر کند و یک لحظه به شدت بترسی...شاید چشمانت در ان تارکی نور امیدی حس کند...شاید وقتی به نجات فکر میکنی دردت نگیرد...این کاری است که من میکنم و روزانه هزار هزار شاید را برای خودم باید میکنم.

سکوت اتاق را هیچ چیز جز بغض نمیشکند...در نظرم جاده های ممتدی را میبینم که دارند از من دور و دور و دورتر میشوند...انقدر که دیگر نمیشود روی انها قدم زد...هر چقدر روی این جاده ها جلوتر میروی به عقب تر رانده میشوی...جاده های افکار من ترسناک اند...جاده ی ها ی افکار من از درد میترسند و همه را میترسانند...تقصیر خودشان نیست ان ها درد کشیده اند خوب میفهمند درد را.

انگار یک چیزی در من درد میگیرد...درد میگیرد...درد میگیرد...درد میگیرد...درد...درد...درد...رخنه میکند در تمام وجودم...انگار یک چیزی در من درد میگیرد.

"پست با همه ی تلخی اش تقدیم به پارسای مهربان و دوست داشتنی".


برچسب‌ها: ذهن پرتشویشم
+ ٢٦ آبان ۱۳٩۱ ٤:۱٥ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()