بی ویرایش نوشت ها

یادم نیس دقیقا کی بود خیلی دور نبودشاید همین چند هفته ی پیش بود که تو رستورانی مشغول خوردن غذا بودیم.من روبه روی مامانم نشسته بودم چند تا میز اون طرف تر هم ی دختر و پسر جوونی نشسته بودن و میز اونهارو که میگرفتی رو به جلو اون پشت و اخر سالن هم ی دختر و پسر تقریبا بیست و چند ساله نشسته بودند.(دیگه دید نداشتم بقیه جاها رو ببینم).من حواسم جمع کار خودم بود ولی از اونجایی که غذاهای بیرون معمولا به من نمیسازه و خودم هم علاقه ایی بهشون ندارم همیشه با غذام بازی میکنم.مشغول همین کار بودم که یه ان برای برداشتن نوشیدنیم سرمو بلند کردم و اینجا بود که بنده شاهد ی سری کارای خاک بر سری از همون میز اخر سالن شدم.حالا بیا و منو جمع کن.اینجا بود که دیگه غذا اصلا از گلوی مبارک بنده پایین نرفت که نرفت کلا بیخیال غذا شدم و شروع به دید زدن اون بدبختا کردم جنبه ندارم که:دی

حالا مگه اینا تموم میکردن هی ادامه میدن روبه روی من اگه نمیخواستمم به اجبار جلو چشام بودن و نمیشد نبینم.دارم حرص میخورم خو نمیفهمن که اینجا ایرانه و رستوران جای این کارا نیس مگه حالا یارو ول کن بود.مامانم میگه بچه تو غذاتو بخور چیکار به کار اونا داری اخه.منم با کمال پر رویی میگم خو نمیفهمن ادم دلش میخواد چه وضعشه اخه.

برن ی جای دیگه نه تو مکان عمومی.اینجا ایرانه ما هم جنبه نداریم.

مامانم:لا اله الا الله

من:چیه خو:|

خالم:خب هر وقت شوهر کردی تا دلت بخواد از این صحنه ها میبینی.

من:نه اونجوری که حال نمیده.این خوبه زنده جلوت پلی میشه:) وگرنه ندید بدید که نیستم.

کلا من اون روز دست بردار نبودم تا اینکه اونا پاشدن رفتن.رفتنی هم حواسم بهشون بود که ببینم چه عکس العملی نشون میدن.دیدم وقتی اونا از میزشون بلند شدن.دختره اومد رو این یکی میزی با اون یکی دختره نشست و باهم شروع به حرف زدن کردن.پسرا هم رفتن حساب کردن و رفتن.ی چند دقیقه بعد دخترا دوتایی بعد از اینکه پسرا رفتن اونا هم رفتن.

من در تمام این مدت:|

چوب کبریت:تو رو خدا نکنین از این کارا تو مکان های عمومی یعنی چی خو؟

+ی همچین ادم با جنبه ایی هستم:دی


برچسب‌ها: خاطره نوشت
+ ٢۸ تیر ۱۳٩۱ ٥:٤٢ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()