بی ویرایش نوشت ها

جای شلوغی نبود همیشه از جاهای شلوغ متنفر بود...کافه ی ارامی وسط شهر...بهترین میز را رزرو کرده بود...طبقه ی دوم ردیف اخر میز دوم از سمت چپ...بهترین ویو را داشت و او را به همه ی روزهای خوبش میبرد...همین کافی بود تا خودش را گم کند میان زندگی گذشته اش به یاد روز هایی که با لیلی می امدند و حرف هایشان و خنده هایشان همه را به وجد میاورد...همین طور به فکر فرو رفته بود...با صدای گارسون به خودش امد...ببخشید چیزی میل ندارین؟ نه نه هنوز نه...من منتظر کسی هستم.نگاه عجیب اطرافیانش او را مجبور کرد سر و وضعش را مرتب کند...نگاهی به ساعتش انداخت...همان ساعتی بود که لیلی برای اولین دیدارشان خریده بود از ان پس هیچ وقت ان ساعت از دستش نمیافتد...انگار به مچش چسبانده باشند...کمی دور و برش را برانداز کرد...چیزی نبود...کافه شلوغ شده بود...همه ی میزها دونفر را در خودشان جای داده بودند و تنها میز فرهاد بود که اجازه ی تنها نشستن را به او میداد...دوباره نگاهی به ساعتش انداخت...همان رقم همیشگی را نشان میداد ساعت 6 بعد از ظهر...از وقتی یادش میاید ساعتش تنظیم شده روی همین ساعت و دقیقه و ثانیه...کمی گذشت کافه خلوت شد...همانی شد که او میخواست و او همچنان منتظر بود...اما نه کسی میامد نه کسی میرفت...او سالها بود که هر روز میامد و منتظر مینشست...اما نه لیلی میامد و نه لیلی نامی در پی او بود...سالها با خاطراتش زندگی میکرد و هر شب با بسته شدن کافه مجبور به ترک انجا میشد.لیلی او از دست رفته بود و باور این درد برای او ممکن نبود.

"پست تقدیم به دوست عزیز H.K


برچسب‌ها: داستانهام
+ ۱۸ آبان ۱۳٩۱ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()