بی ویرایش نوشت ها

هوا که تاریک میشود من دوباره متولد میشوم سالهاست که با شب هایم زندگی میکنم...شبهایی که با نور روی ماه تو زیر نور ماه میرقصم...زیر نور ماه تو هم زیباتر میشوی...چقدر قرص و محکم مقابل چشمانم مینشینی...بلند میشوم...ارام دست هایم را میگیری...تو میدانی چنین شب هایی دیگر تکرار نخواهد شد...همه امان میدانیم از گذر این روزها فقط اعداد و ارقام تقویم نیستند که خط میخورند و دور ریخته میشود...ما هم خط میخوریم و بی تابی میکنیم...پنجره را رو به افق باز میکنم...خیره میشوم...چشم میدوزم به آن سوی دلتنگی ها...به همان ستاره ی چشمک زن کودکی هایم که همیشه تمام ارزوهایم را برایم براورده میکرد...من بودن و درخشیدن زیر نور ماه را هرگز به سوختن زیر آفتاب سوزان نمی فروشم...ستاره ی چشمک زن کودکی هایم پرنور تر از همیشه به نظر میرسد...برای ستاره ی دوست داشتنی این روز ها و ان روزهایم هیچ اسمی انتخاب نکرده ام...گاهی به اسم خودم صدایش میزنم...و او هم ارام با کم نور و پر نور شدنش حضورش را اعلام میکند...شب های پاییز که بگذرد...همان شب های دوست داشتنی خودم میاید...همان زمستان هایی که آسمانش همیشه صاف و پر نور است...و خیابان هایش به عابرها لبخند میزنند...دوست دارم ارام روی یخ هایش راه بروم و گاه به گاه زیر پاهایم خالی شود و احساس کنم که دارم روی دریاچه ای ایی که پر از یخ های چند لایه است اسکیت بازی میکنم...و ممکن است همین الان چند لایه از یخ ها بشکنند و من فرو بروم داخل آب سردی که روح آدم را سرزنده میکند و ارام تا تَهِ دریاچه بروم و پایین تر که رسیدم دستم را روی ماهی های انجا بکشم و با ماهی ها و مرجان هایش درد دل کنم...میبینی چقدر شب ها زیبا هستند...من در این شب ها نه ظلمتی میبینم...نه دردی...نه ادم های دو رنگی...و نه زندگی پر زرق و برقی.

 

نشسته ام پدرم دارد موهایم را میبندد...همیشه از همان زمانی که موهای بلندی دارم دوست داشته ام پدرم موهایم را درست کند...بچه تر که بودم اجازه ی این کار را مطلقا به مادرم نمیدادم و همیشه این پدرم بود که موهای مرا میبافت...باز هم نشسته ام کنارت و تو دست هایت را ارام میکشی بر سرم...چقدر دوست دارم این نوازش های ارامت را... هر شانه ایی که بر سرم میکشی لبخندی را روی لبانم مینشانی و تو نمیدانی همین ساده ترین نوع محبتت ارام مینشیند در قلبم و جایش را به هیچکس جز خودت نمیبخشد... به آینه نگاه میکنم...من چقدر این سالها بزرگتر شدم...چقدر از تو دور تر شدم...و تو چقدر افتاده تر به نظر میرسی...قهرمان همیشگی زندگی من.

 

ادم را کفری میکند...انتظار را میگویم...انقدر ارام حرکت میکند که تو از امدنش کفری میشوی...من هم دیگر یاد گرفته ام که ننشینم به انتظار...ننشینم به امید امدنش...نکشم دردش را...ارام تمام شده است همه...نمیداند با تمام شدنش صبر ما هم تمام میشود.

+بدبخترین مردم بی هدف ترین انهاست.(یک حدیث از من)

++نزدیک یک هفته است که با این انفولانزای  لعنتی سَر میکنم:|

+++از امروز هر پست تقدیم به یک دوست خواهد شد.

" پست تقدیم به شتاو مهربانم"


برچسب‌ها: ذهن پرتشویشم
+ ۱٦ آبان ۱۳٩۱ ٧:٥٤ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()