بی ویرایش نوشت ها

همیشه یک چیزهایی هستند که فکر آدم را مشغول کنند و چند ساعتی تا ناکجا آباد هدایت کنند...من کلا اهل تی وی و فیلم دیدن نیستم یعنی فرصتش هم پیش نمیاد...امروز که داشتم وسایلم رو جمع میکردم و کتابام رو داخل کوله ام میگذاشتم توجه ام به حرفای مامان و بابا جلب شد و البته خنده های گاه و بی گاهشون رفتم ببینم قضیه از چه قراره که دیدم دارند ی مستند میبینن به اسم "همسران حاج عباس" برخلاف عادت همیشگی منم نشستم کنارشون و مشغول دیدن مستند شدم.دو تا پیرزن از پا افتاده رو نشون میداد که چه جوری بعد از مرگ همسرشون زندگی میکنند و یکی از همون پیرزن ها زورگو بود یعنی همه ی کارها از جمله پختن غذا و اب و جارو کردن منزل به عهده ی یکیشون بود فقط .و اون یکی مفت خور و زور گو تلقی میشد...خب پیریه و هزار درد سر...از ادا و اطوار های اونها ما هم خندمون میگرفت...ولی مامانم مدام تکرار میکرد ماهم ی روزی پیر میشیم...پیری سخته... من ادم خیلی شوخی هستم شاید همیشه چس ناله هام رو اینجا نوشته باشم ولی پاش بیوفته برای خندیدن و خوش گذروندن پایه ام ...من ی تیکه میپروندم و دوباره به کارهای اونها میخندیدیم...وقتی بیشتر بهش فکر میکنم میبینم بیشترین واهمه ی من از همین دوران پیریه...دوره ی سختی...وقتی بابابزرگ خدابیامرزم مریض بود دیگه واقعا توان نداشت که کاراش رو خودش انجام بده و به یکی احتیاج داشت که کنارش باشه و مامان جونم هم خیلی غر میزد که دیگه نمیتونم خسته شدم...خودم بدتر از اینم و... طاقت دیدنش رو نداشتم هر دفعه که میرفتم پیشش تا چند روز فقط گریه میکردم...بیشتر از هرکسی دوستش داشتم هر موقع میرفتم عوض من اون دستام رو میبوسید...انقد برام عزیز بود که الان بعد از دوسال و اندی هر وقت یادش میفتام دوباره گریم میگیره...و میترسم از روزی که من هم گرفتار این بلا بشم...واس همینه همیشه از خدا میخوام منو به پیری نرسونه...اصلا دلم نمیخواد اون دوران زجر اور رو تجربه کنم تحملش رو ندارم.

اینارو نوشتم چون میخواستم بگم دیر یا زود و خواسته یا ناخواسته ما هم به این دوران میرسیم...کاش وقتی پیر شدیم فقط اخلاق های خوبمون رو با خودمون داشته باشیم و مهربونی رو حتی تو پیری فراموشمون نشه...دل آدم ها همیشه استعداد شکسته شدن داره تو دوره های حساس بیشتر...سعی کنیم هوای دور و بریامون رو داشته باشیم...همیشه همه  چیز اون طوری که ما میخواییم پیش نمیره...ی وقتایی میشه چیزی که اصلا تصورشم نمیکردیم.

+با این لحن هم خواهم نوشت.

++ورژن برنامه های گوشی رو عوض کردم آقای محترم هر چی بازی ریخته خودش تا نصفه رفته حالا بماند که عکس هایی که داشتم رو هم دیده بود و شک ندارم که یک ساعت خندیده چون بیشتر از دوهزار تا عکس از قبیل مدل لباس های مجلسی و بیرون و مدل انواع کفش ها و ...توش بود:))


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٤ آبان ۱۳٩۱ ۱:٠٧ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()