بی ویرایش نوشت ها

 

امروز 30 ام شهریور ماه 1391 اینجا از سیبری* برایتان مینویسم

اپیزود اول:

همه ی خیابان ها را به امید رسیدن به تو متر میکردم...همه جا بوی تو را میشنیدم...دنبال همه چیز و همه کس که تو را میدید می امدم...لعنتی من کجای این دنیای لعنتی تر از خودت قایم شده بودی که هیچ کجا پیدایت نبود.

اپیزود دوم:

صداهای ناهنجاری درون اتافم پیچیده...آهنگ مزخرف اندی از بیرون شنیده میشود...میخواهم بنویسم با این آهنگ مزخرف انگشتانم روی کیبورد حرکت نمیکنند...به ناچار هندزفری را وارد گوشم میکنم و با set fire to the rain برمیگردم به زندگی ام که همان نوشتنم باشد.داشتم امروز به چند وقت پیش فکر میکردم...همه اش روز ها و ماه ها را بالا پایین میکردم...نمیدانم داشتم دنبال چه میگشتم ولی مصمم تر از همیشه بودم...پاهای تکیه داده به گوشه ی تخت و دراز کشیده خلاف مسیر با انگشتانی که دارند روی هوا نقاشی میکشند...این یکی از چند مدلی است که میتوانم فکر کنم و درست و حسابی به همه چیز نگاه کنم.

اپیزود سوم:

از پنجره ی اتاقم که زل میزنم به بیرون  همه چیز را آنالیز میکنم حتی گربه های خیابان را آدم هایت را نمیخواهم اصلا به آن ها نگاه نمیکنم...منظورم از همه چیز همه چیز خودم است نه خودت...چرا متوجه آمدن خزانت نشدم همه جا بوی بی مهری گرفته و من هیچ نفهمیدم از آمدنش...متوجه  خرد شدن برگ های که هر روزه زیر پاهایم خش خش میکنند نشدم...من نه منتظر بودم نه خواستار پاییزی که بیاید و مهرش را به رخم بکشد.

*من به اینجا میگم سیبری:)


برچسب‌ها: ذهن پرتشویشم
+ ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ ۸:٠٧ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()