بی ویرایش نوشت ها

 میخواستم دور شوم میخواستم برای همیشه از اینجا دور شوم به خودم قول داده بودم این یک سال کذایی که تمام شود من هم تمام میشوم انقدر این کلمات را با خودم تکرار کرده بودم که باورم شده بود ماندنی نیستم...مثل مسافر ها رفتار میکردم مانند همان هایی که میدانند امروز اینجا مهمان هستند شده بودم غریبه ایی که نای ماندن ندارد و خودش را هی میکشاند دنبال خودش...معطوف زنده گی بودم از نوع مرده گی اش...شاید هنوز هم هستم...لاک خودم را که بیرون میزدم همه جار تار و گرفته و بی مهر میدیدم و انقدر غرورم را با خودم کشانده بودم که دیگر او را هم خسته کرده بودم...همه ی حرفهایم خلاصه شده بود بین سلام و خداحافظ و گاهی هم دارم میرم کلاس!

نقشه هایی بافته بودم درون ذهن خودم که دیگر باورم شده بود خیال هایم باورم شده بود زندگی نداشته ام باورم شده بود مسافر بودنم...همه ی این ها را به حدی باور و باروَر کرده بودم که مدام زندگی اشان میکردم و از این شاخه به آن شاخه گسترششان میدادم...شده بودند نقطه ی روشن زندگی ام و شده بودم روشنگر این نقطه ی روشن...هیچ وقت یاد نگرفته بودم برای نداشته هایم نجنگم هیچ وقت یاد نگرفتم قانع به داشته هایم باشم...من شاگرد خوبی برای یاد گرفتن,قانع شدن و نجنگیدن نبودم...هنوز هم نیستم و نخواهم بود...معتقدم برای نداشته هایت بجنگ و داشته هایت را با چنگ و دندان و شده با هر چیزی که دم دستت داری حفظ کن.

همه ی درس هایی که به خودم داده بودم و مشق هایی که هر روزه هزار بار مینوشتم اشان به یک باره در نظرم رنگ باختند و شروع به خط خطی کردنشان کردم...تمام این تمرین هایی که هر روزه باید به خودم پسشان میدادم را به یک باره به زندگی ام پس دادم.

من حسودم

حسادت میورزم به بادی که

چنگ میزند به موهایت

من حسادت میوزرم

به بودن هایت در

آغوش بی وقفه ی باد.


برچسب‌ها:
+ ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ ٧:٥٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()