بی ویرایش نوشت ها

 

بعضی وقت ها دلت میخواهد اصلا دل است دیگر بعضی وقت ها همه چیز میخواهد...تو میشوی مادرش مادری که برای فرزندش از نداشته هایش هم میگذرد... همیشه که نباید زایید اصلا برای مادر بودن زایش نیاز نیست...دلت میخواهد گریه کنی...دلت میخواهد شیون کنی...اصلا دل را گذاشته اند برای اینکه بعضی وقت ها روزهایت را از آنِ خودش کند...برای همین گذاشته اند که بغض هایت خفه ات نکنند و یک جایی باشد که آن ها را سفت و سخت در آغوشش بکشد.

داشتم فکر میکردم کاش من هم یک چیزی داشتم مثل ساعت برنارد که همه اش از آن استفاده کنم حالا همیشه هم نشد نشد خب هر از گاهی که میشود متوسلش شد میشود دیگر...بعد هر وقت که دلم بخواهد دکمه اش را بفشارم و همه را تحت کنترل خودم بگیرم و دکمه ی دیگرش را وقتی میفشارم همه چیز به عقب برگردد...برگردم به جایی که بودم جایی که خودم بودم...برگردم و گذشته ام را کمی مرتب کنم...دستم را کمی قبل تر ها بگیرم...کارهای عقب افتاده ام را سامان ببخشم و دوباره برگردم...افسوس که نمیشود کاری کرد...حالا شاید هم خودم کشفش کردم از کجا معلوم:)

به یک جایی که میرسی دیگر نمیتوانی فکر کنی...تمام افکارت به هم میریزند و تو میمانی و آن همه دغدغه هایی که مثل خوره افکارت را میخورند اصلا اسمش را بگذاریم بی مورد"افکار بی مورد"...افکاری که ربطی به تو ندارند ولی ربط پیدا میکنند از جایی که نباید.اصلا از یک جایی به بعد غریبه میشوی برای خودت...هی دور و دور و دورتر میشوی...به همه آلژی پیدا میکنی حتی به خودت!!! حوصله ی هیچ کس را نداری حتی خودت!!!

بهانه بهترین راه فرار از زندگی است...اصلا برای تراشیدنش هم باید مهارت داشته باشی...تراشکاری بلد باشی آن هم از نوع ذهنی اش...ترشکاریِ ذهنی فقط این بین بازهم برنارد باید ساعتش را به تو قرض دهد...برای اینکه ِاستُپش کنی و هی بتراشی بهانه را میگویم.

+کلی حرف ولی...

++ب ی خ ی ا ل:|


برچسب‌ها:
+ ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()