بی ویرایش نوشت ها

http://img4up.com/up2/94122178581149403015.jpg

از همان اول استعدادی در نوشتن انشاء نداشتم همیشه هر وقت موضوع انشاء برای هفته ی بعد داشتیم از همان لحظه اش استرس میگرفتم تا موعد خواندن انشاء سر کلاس معلم ها هم برایم کم نمیگذاشتند و هر چه لایقم بود کمتر از آن را میگرفتم.شاید به خاطر موضوع های مسخره اشان بود که نمیدانستی چه چیزی را باید به رخشان بکشی تا تو را به حال خودت رها کنند...یادم میاید دوران ابتدایی هیچ کدام از ان ها را خودم نمی نوشتم با اه و ناله کردن یا پدرم مینوشت یا اینکه مادرم کمکی میکرد و چند خطی برایم مینوشت تا بقیه اش را خودم ادامه بدهم.هر کدام از دفترها و کتابهایم را اگر به کسی میدادم یا بعد از اتمام سال تحصیلی آن ها را درون انباری حبس میکردم دفتر انشای همان سال را با عزت و احترام خاصی داخل کمدم میگذاشتم دلیلش واضح است همه ی ان سالها موضوع انشاء تکراری به خورد ما میدادند و من هم هر سال همان نوشته ی سال قبل را درون دفتر جدید کپی میکردم.

از کلاس های انشاء خاطره ی خوشی ندارم فقط این بین چیزی که برایم جای سوال دارد عوض نشدن موضوع انشاهای مثل فایده ی درخت و درخت کاری چیست؟کتاب و کتاب خوانی چه فایده ایی دارد؟هر کدام از چهار فصل سال را به اختیار بنویسد؟من همیشه ی همیشه تابستان را برای نوشتن انتخاب میکردم...از همه دردناک تر همین موضوع تابستان خود را چگونه گذراندید بود...همیشه اولین موضوع همین بود.تابستان هایم همیشه ی خدا تکراری بوده اند تکراری تر از موضوعاتی که همه ساله درون دفترهایم کپی میشدند.

امسال که فکر میکنم کاش بود موضوعی با این عنوان که بنویسم از تابستانی که حسرت آمدنش را میکشی و تا به خودت میای حسرت نبودنش را...تابستانی که هر لحظه اش میشود عذاب روحت و بی ارده گیت را به رخت میکشد...تابستانی که با تمام طرح و نقشه های ذهنت تبدیل میشود به جسد بی روحی که تمام سالها بودنش را میخواستی و در اوج بودنش نبودنش را طلب میکنی.

بهترین سوال برای پرسیدن میتواند این باشد تابستان خود را چگونه تلف کردید یا بهتر  بگویم چگونه (به گ.ا) دادید؟ این همان وقتی است که میتوانی بهترین جواب ها را برایش پیدا کنی و صادقانه ترین حرفهایت را که درونت زوزه میکشند را به بیرون هدایت کنی...از برنامه های جور نشده ات بگویی از کارهای عقب افتاده ات...از کلاس مدیتیشنی که نتوانستی امسال ثبت نامش کنی...از جاهایی بگویی که نرفتی...از برنامه هایی که ردیف کرده بودی و فرصت اجرایشان را نداشتی.تابستان را دوست دارم با تمام گُه بودنش دوستش دارم...میخواستم این آخرین جمله ی انشایم باشد.

از کل این چند ماه گرم که به لطف جغرافیایی که ما در ان قرار گرفتیم فقط یک ماه از سال را میتوانیم معنی گرما را درک کنیم.از همه ی این تابستان شهریورش را دوست دارم هر انچه خوب است برایم رقم میزند.به هر چیزی که فکر میکنم میرسم.شهریورهای زیادی را باید به پای داشتن نداشته هایم بنشینم...باز هم تابستانم را گند زدم شاید هم برعکس این بار تابستان مرا گند زد.

+از هوای گرم شهرهاتون لذت ببرید و به فکر منم باشید که تا دیروز داشتم یخ میزدم البته امروز بهتر شده.

++ شب تابستان بود

تو در آن گوشه تاریک حیاط

گل سرخی چیدی

با شرم و هراس

و به دستم دادی

من نگاهت کردم

تو سرت پایین بود

و به تندی رفتی

روزها از پی هم تند گذشت

ولی از یاد نرفت

خاطر آن شب شیرین بلند.

(شعر از جابر تعلیمی)

+++بعدا نوشت: زین پس ما را خانم مهندس صدا بزنید:دی


برچسب‌ها: روزمره, خاطره نوشت
+ ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ ٦:۱٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()