بی ویرایش نوشت ها

دستت را که میگذاری زیر چانه ات...بی انکه حواست باشد...دستت را رها کن..رها کن تا روزی که به زور رها میشود حسرتی نخوری...همه چیز را باید از قبل تمرین کنی...باید بدانی باید بدانی...باید ببینی باید درد بکشی هر روز را درد بکشی به انکه دردی داشته باشی...باید درد بکشی...چشمانت را باید تر نگه داری...باید دستمالت همیشه کنارت باشد...باید همه چیز را رها ببینی...رها دیدن و رها شدن را باید خوب یاد بگیری...نه تو برای همه میمانی نه همه برای تو...و نه زندگی برای هیچ کس.

گوشهایت را بگیر...گوشهایت را با صدای بلند آهنگ ها بگیر...باید بدانی همیشه شنیدن خوب نیست...باید بدانی همه ی حرفها شنیدن ندارند...باید بدانی گوشهایت پاک تر و با ارزش تر از آنند که همه چیز را بشنوند...

چشمانت را بشور...چشمانت را با اشکهایت بشور...شوری اش را نادیده بگیر...شوری و تلخیِ قطره هایی که روی صورتت مینشینند را نادیده بگیر...شاید اخرین باری باشد که دوباره طعم تلخی و شوری را با هم خواهی چشید...شاید با به این عادت کنی...شاید باید هم دم همیشگیت باشد...با اغوش باز بپذیر...خودت را بی روح نپندار...همه چیز از همین جا شروع خواهد شد...از جایی که خودت را نبینی ...از جایی که همه چیز را یک رنگ ببینی.گاهی دستهایش را از روی شانه هایت بردار...بردار تا وقتی روزی بی توجه برداشته شدند نشکنی...خم نشوی.

مغزم هنگ کرده ریستارت نمیشود...راه نمی افتد...با من راه نمی اید...چرندیاتم را جدی نگیرید...اینها همه اش دلیلِ قفل شدنم است پسووردم را هم فراموش کرده ام...هیچ هیچ هیچ....این هیچ ها پوچ نمیشوند که نمیشوند.این روزها دست و دلم به نوشتن نمیرود...این جور وقتها معمولا عذاب آور ترین وقتهای زندگیم هستند.نمیدانم کٍی و چگونه رهایم خواهد کرد.

+این پست فاقد هر گونه ارزشی است و شامل نصایحی برای نویسنده است.

++بعدا نوشت:این روزهابازار این واینجا داغٍ


برچسب‌ها:
+ ٩ شهریور ۱۳٩۱ ٦:٤۸ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()