بی ویرایش نوشت ها

به سختی از روی زمین کنده شد...دستهای لرزانش را روی صورتِ سرخش کشید و اشک های جا خوش کرده روی صورتش را پاک کرد...قدم زنان زیر باران با سیگاری که پشت لبش گذاشته بود به راه افتاد...نگاه سنگینِ مردم را روی خودش حس نمیکرد...او فقط خودش را میدید...چشمهایش به جایِ عابرین متمرکز شده بودی رویِ تنها کسی که در خیالش میپروراند...جلوتر که میرفت پرده های خیالش یکی پس از دیگری دریده میشدند...تمام حواسش جمعِ چنگ زدن به صورت کسی شده بود که تمام عمرش را برای داشتنش جنگیده بود...شاید فکر کردن به این لحظه ها هم برایش به اندازه ی یک عمر عذاب آور شده بود...احساساتش را سرکوب کرده بود...تقاص کارش را پس داد.

دستش را از روی زنگِ در برنمیداشت...تمام توجهش را گذاشته بود روی اخرین ضربه ی اولین دیدار...پسرک آرزوهایش بی پروا در را گشود...دخترک با هزار تنفر وارد خانه شد...آرزوهای رنگ باخته اش یکی پس از دیگری جلوی چشمانش بودند...دستش را به نشانه ی سیلی بلند کرد...پسرک با تمام وجودش دستش را نگاه داشت و بوسید...دخترک اما نمیدانست سالهایی که به سختی گذرانده فقط برای خودش نبوده...بهت زده پسرک را نگاهش میکرد...نمیدانست چه به روزشان آمده...همه ی آرزوهایش را که تا این زمان برباد رفته میپندارید... رو به تحقق قدم برداشته بودند.تنها اشتباهش را که زندگی اش را از او گرفته بود رنجش میداد.


برچسب‌ها: داستانهام
+ ٥ شهریور ۱۳٩۱ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()