بی ویرایش نوشت ها

راهرویِ تقریبا درازی دارد...فضای محوطه تمیز و مقبول است...معمولا وقت هایی که آنجا هستم هم غلغله است...نشسته بودم روی صندلیِ سفید رنگی که پایه های آبی دارد...از همان هایی که در کلاس ها استفاده میشوند...طبق معمول راهرو شلوغ بود...در آن شلوغی نگاهم این طرف و آن طرف میرفت...به خاطر صداها این طور شده بود...صدا اذیتم میکند...بیزارم از صداها...چندیست مجبور به شنیدن صداهای ناهنجار شده ام...حالا میخواهد صدای خوردن خیار باشد یا صدای جیغ زدن های پی در پیِ پسر خاله و برادرم...که یک آن دخترکی توجهم را به خودش جلب کرد...دختری تقریبا 4 ساله با ظاهر نسبتا نامرتب و موهای ژولیده لباسش هم کمی کثیف...شروع به خوردن و صدالبته ریختن آبِ آبسرد کن کرده بود...خانمی که کنارش نشسته بود مادرش را متوجه رفتار او کرد...مادرش کاری نکرد جز اینکه به او هشدار دهد که این کار را تکرار نکند و دوباره مشغول صحبت شد...نمیدانم چرا ولی نگاهِ دخترک ترسناک بود...حسّم میگفت یک جورهایی کینه ای همه را می نگرد...چندی گذشت و برادری که منتظرش بودند از کلاس آمد...مادرش سریعا مقابل استاد سبز شد...گویا از وضعیت تحصیلیِ او سوال کرده بود و استاد هم آب پاکی را روی دستش ریخت که پسرت بهتر نخواهد شد مگر با تمرین...مادرش قسم میخورد از او میخواهند مدام درس بخواند ولی او اعتنایی نمیکند و کارِ خودش را پیش میگیرد...من در آن بین مشغول برانداز پسرک بودم...عینِ خواهرش بود نوع پوششان شبیه به هم بود...رنگ پوستِ هر دویشان سبزه بود...نمیدانم چه چیزی روی صورتِ پسرک باعث شد من فکر کنم که او در آینده یکی از شرورترین ها خواهد بود...ترسیدم از بغضِ نگاهش به مادرش...از اینها که بگذرم یک وقتهایی در زندگی داری که باید خوشحال باشی باید بساطِ دایره و تمبکت به راه باشد...ولی نمیشود که نمیشود...باید فکرت آرام باشد باید خودت آرام باشی...باید فکر نکنی به خیال ها...برای به دست آوردن چیزی که سالها آرزویش را داری باید خوشحال باشی...اما انگار یک چیزی در آن بین تو را میرنجاند...شاید غضب.

بعضی حرفها شنیدن دارند...اینکه بفهمی که یک نفر برایِ مدتی مرده و دوباره برگشته و بعد از مدت ها حال و هوای آن لحظه اش را برایت بازگو میکند و آنچنان میترسد که بعد از چندین سال چشمانش را آب میگیرد شنیدن دارد...همه ی ترس از اینجا شروع میشود که تو باورنداری...از تهِ دلت باور نداری که شاید آن دنیایی هم وجود داشته باشد...یعنی میترسی میلغزی...دوراهی میماند و تو یک عالمه حدسُ گمانُ ترس و واهمه...از این میترسی کجا باشی...از این میترسی تو واقعا کیستی...از شبیه نبودن اعتقاداتت میترسی...میترسی فراموش کنی داشته هایت را از کجا آورده ایی...میترسی هنوز هم راه تشکرشان را بلد نباشی...میترسی یادت رفته باشد تشکر کنی...

در نگاهِ دیگران سخن ورِ خوبی هستم...به قول بعضی ها کم نمیاورم...ولی مدت هاست که من حرفی نزده ام...


برچسب‌ها: خاطره نوشت
+ ٢ شهریور ۱۳٩۱ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()