بی ویرایش نوشت ها

دیدن صورتش هم برایم عذاب اور است.وقتی میبینم دلش به یک سو پر میکشد ولی زبانش چیز دیگری را بیان میکند.تقصیر خودش نیست.زیر بار فشار زندگی له شده است ولی هرگز به رویش نیاورده چه میکشد.حرص خوردن هایش هم خیلی خنده دار هستند.به او حق میدهم انقدر عصبی باشد.دیدن ان عتیقه های لاغر مرده ی بی دست و پا و چلمن برای من دردناک هست چه برسد به او که روزانه چندیدن ساعت را مجبور است با انها سپری کند گفتنش اسان است ولی فکرش هم ادم را اذار میدهد.حرکاتشان حتی مثل ادم های قرن تکی است.انگار فقط خودشان هستند.نمیدانم شاید نمیدانند یا نه بهتر است بگویم خودشان را به نفهمی زده اند.مادر بیچاره ی من شاید در حق خودش ان همه لطف و محبت نکرد که در حق انها کرد ولی یک بار هم اسمی از او شنیده  نشد.اگر تاریخ دست انان بود انچنان تحریفش میکردند که گویی انگار رضا شاه نبوده و از مبتدی حکومت اسلامی بوده یک چنین ادمهایی هستند.حالا تصور کنید ما چجوری با اونها میسازیم.کاش میشد وقتی نگاهم را به نگاهت گره میزنم بفهمی منظورم را کاش میشد وقتی بهانه میگیرم بفهمی به خاطر خودت است پدرم نه چیز دیگر.دستهای پرمهرت از اول زندگی ام یاریم کرده و خواهد کرد.کاش بیش از بیش تو مال من بودی پدرم.همیشه یاد شونه ای میوفتم که روی کمرت شکستم چقدر خندیدم یاد خنده های شیرینم بخیر.حالم خوب است به اندازه روزهای خوش کودکی ام حالم خوب است.فقط افکارم منسجم نیست.نیازمند برنامه است انگار.فقط کمی مرتب شدن میخواهد قفسه های ذهنم کمی به هم ریخته شده اند و خودم هم ادم زرنگی نیستم برای مرتب کردنشان.کار سنگینی است بعد از اندی ذهن تکانی را میگویم کمی ناامید شده ام و تنبل همین.و همین هم برای ازارم کافی است من طاقت این ها را ندارم.دلم ارامش محض میخواهد و ذهنی فعال میشود؟

 

 


برچسب‌ها:
+ ٢٦ تیر ۱۳٩۱ ۸:٠٩ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()