بی ویرایش نوشت ها

 

تصمیم میگیری روزِ بعد از عید را کمی پرانرژی تر اغاز کنی...از خواب بیدار میشوی...ولی فضای اتاق غم انگیز است...سعی میکنی کمی مرتبشان کنی تا بتوانی یک شروع خوب را برای خودت رقم بزنی...بعد از اتمام کارت سری به آشپزخانه میزنی...میخواهی پنجره را باز کنی و هوای تازه ایی را استنشاق کنی...یک آن چشمت کمی ان طرف تر جذب دو نفر میشود و ماجرا از همین جا میشود...صندلی را میکشانم به طرف پنجره و مینشینم مقابلش...تنها چیزی که جذبم میکند حرکات دست دخترک است...انگار میخواهد چیزی را به پسرک بفهماند...دستش را محکم گرفته...دست دیگرش مدام ضربه میزند به سینه ی پسرک...وگاهی هم شال اش را مرتب میکند...چشمانش را دوخته به چشمان پسرک...خنده ام میگیرد...ولی احساس میکنم موضوع جدی تر از این حرف هاست...به مغزم فشار میاورم لعنتی این ها چقدر برایم آشنا هستند...به یاد میاورم این همان دخترکی است که با یونی فرم مدرسه همیشه با این پسرک اینجا پلاس بودند...دخترک بزرگ تر شده شاید هم بود و اُبُهتش را یونی فرمش پنهان کرده بود...هیچ وقت نتوانستم بفهممشان...تصمیم عوض میشود...دست در دست هم میروند پسرک دخترک را محکم پشت سرش کشاند و رفتند...رفتنشان به من میفهماند که باید دست بکشم و در پی ایجاد انگیزه ی جدیدی برای خودم گام بردارم...برایم کوچک و بزرگ بودنشان دیگر مهم نیست...مهم قوی بودنشان است...زندگی بعضی وقتها بو و مزه ی حماقت میدهد...باید شروع میشد...از خیلی وقت پیش ها باید شروع میشد...دیگر افکارم را ریز و درشت نمیکنم...همه اش را باهم میسازم...طعم ها را تفکیک نخواهم کرد...همه را با هم میچشم...زندگی باید یک چیزی مثل پیتزا مخلوط باشد...نه تفکیک شده و خیلی بابرنامه...فهمیده ام برنامه ها ازارم میدهند...

تمام دیشب را نخوابیده ام...این بار درد مرا میکشید...چشمانم را میبستم...تمام گوسفند ها را چندین هزار بار از دروازه ی ذهنم عبور میدادم...نمیشد که نمیشد...مینوشتم خوابم نمیبره...کسی را برای سند کردن اش نمیافتم...دیشب ستاره ای هم نبود که چشمانش را به من بدوزد...با هزار زور و زحمت شبم را صبح کرده ام...به انتظار عملی کردن افکارم...تغییر هر چقدر هم کوچک باشد تغییر روحیه ایست...

+پیش به سوی تغییر:دی


برچسب‌ها:
+ ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ ۳:۱٥ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()