بی ویرایش نوشت ها

همه ساکت نشسته اند و گوششان را تیز کرده اند...چشم و ابرویشان به هم گره خورده و صورتشان چروک شده...گوششان میشنود اما...با چشمهایشان تو را میشنوند...صدایی به زور درون گوشم میپیچد...صدایی مثلِ وزش بادِ تند...آن قسمت از موهایم را که از شالم بیرون زده میکَند و به روی چشمم میاندازد...در آن میان کسی انگار دستم را میگیرد...با سرعت وصف ناشدنی از جمع دورمَ میکُند...ترس ورم میدارد...صورتم با قطره های باران خیس میشود...تنم شروع به لرزیدن میکند...دستم را ول نمیکند...سفت چسبیده...چشمانم را از پشت بسته...میخندم و جیغ میزنم...ولم کن ترسیدم دیوونه...توجهی نمیکند مرا در آغوشش میکشد...بوسه ای بر گونه ام میکارد...

از پله ها تند تند بالا میروم...چهره ای آشنا بالای پله ها ایستاده...میشناسمش ولی بی اعتنا میخواهم رد شوم...صدایم میکند...

+خانمِ...هستی؟سلام.

-اره شما؟(اه لعنتی اسمش چه بود اصلا یادم نمیاید).

+من فلانی هستم.

-سلام عزیزم حدس میزدم چه خوب شد دیدمت:)

احوال پرسی ما خیلی طول نمیکشد...من قبل ترها اینطور نبودم چرا از دیدنِ او خوشحال نشدم؟...با خودم میگویم خب حتما انقدر ها که فکر میکرد با او صمیمی نبوده ام به هر حال در موردش فکر نکن...این قسمت هم تمام میشود.حسِّ بدی نسبت "سین" دارم...نمیدانم اصلا هر چه قدر تلاش میکنم یک حسِّ غریبگی نسبت به او پیدا میکنم...شاید به خاطر رفتار سرد و تلخ اوست...ادم بدی نیست ولی وقتی او را میبینم دلم میلرزد...

دیالوگ های Hobson در اخر فیلم خیلی قشنگ هستند...لعنتی معنای زندگی همه جا یکسان است...

دندانهایم را به هم میفشارم...تصمیم جدیدی گرفته ام...جزو معدود تصمیماتی است که زود گرفته شده...معمولا افکارم تفکیک میشوند و از هر جنبه بررسی میشوند و بعد به مرحله ای اجرا در میایند...روشم اینگونه است...گفته بودم تفکیکشان نخواهم کرد این اولین تجربه است...


برچسب‌ها: خاطره نوشت
+ ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ ۱:٥٤ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()