بی ویرایش نوشت ها

 

زل میزنم به صورتک هایی که واقعی نیستند تخیلی هم نیستند...دیگر نیستند و زیر خروارها خاک سرد خفته اند و تو فقط یک عکس و یک سنگ داری که روی هر دویشان را از مشخصاتش پر کرده ای و یک دنیا دلتنگی و اه و ناله را به جان خریده ای...خودت را میپنداری زیر ان همه خاک و ترس و وحشت و یک ان جیغ میزنی صدای جیغت را خودش میشنود و خودت...به خودت میایی سرت را بلند میکنی نه او تنها نیست تو بین این همه جمعیت تنها مانده ای و در رویاهایت با ان ها سیر میکنی...سکوت مطلق تو را به سوی ماورای دنیایت فرا میخواند...به یاد دنیای بعد از مرگ سرت را میگذاری روی سنگَش و غرق میشوی...فکر میکنم اگر نباشم چه اتفاقی در غیابم خواهد افتاد...اندکی صبر فقط صبر...روز اولی که نباشم مادرم شیون خواهد کرد و صورتش سرخ میشود و لبهایش آویزان میماند و گریه میکند و شاید هم تهِ دلش خوشحال شود که دیگر از دست من حرص نخواهد خورد...با اطرافیانش بد رفتار میشود و سریعا برای خریدن لباس های مشکیِ شیک اقدام خواهد کرد...پدرم چشمانش را چروک میکند و فاصله ی بین پیشانی تا چشمان خودش را به حداقل ممکن می رساند...بعد سعی میکند خودش را آرام نشان دهد و بیشتر به امور کفن و دفن و تالار برسد...حواسش حسابی به خوب برگذار شدن مراسم است...ولی در خلوت خودش به خودش لعنت میفرستد و غبطه میخورد به روزهایی که بودم و او گاها بی تفاوت به من رفتار میکرد...خواهرم خودش را میکشد  بی شک انقدر گریه میکند  تا از حال برود هی میرود در اتاقش و در را از پشت قفل میکند و هق هق گریه اش به گوشه همه میرسد و جیغ هایی هم از ته دل میکشد...وقتی در اتاق را بزنند و صدایش کنند صدایی نمیشنود او روی تخت دراز میکشد و سرش را زیر بالشتش فرو میبرد و دندان هایش را به هم میفشارد...سراغ لباس هایم میرود و یک یک آنها رابو میکند و سعی میکند هر چه از من باقی مانده همیشه تمیز و سالم نگاهشان دارد...ولی مادرم با این کار او مخالفت میکند و به نظرش کار اشتباهی است شاید تعلقاتم را ببخشد...برادرم میانه ی خوبی با من ندارد ما همه اش با هم جرّ و بحث میکنیم و از من ناراضی است چون خواسته هایش را هیچ وقت به مرحله ی اجرا درنمیاورم حسابی از دست من دلخور میشود...شاید اولش بگوید من به کلاس رفته ام اصلا سراغی از من نگیرد احتمالا مرا از یاد ببرد...و راحت مردنم را قبول کند ولی همیشه سرخاکم خواهد امد و انجا با من حرف خواهد زد...پنج شنبه ها اولین نفر مادرم سرخاکم خواهد آمد و همیشه برایم خیرات خواهد کرد و از خواندن یسین نخواهد گذشت...دوستانم اگر خبر مرگم را بشنوند اول همه اشان یک دلِ سیر گریه خواهند کرد و از یاد بعضی هایشان نخواهم نرفت...صمیمی ترین دوستانم سر خاکم میایند و همیشه از حال و روز خودشان برایم خواهند گفت و هی متذکر خواهند شد که خوش به حالت راحت شدی...اگر دوستان نتی ام بفهمند که من مرده ام اولش ناراحت خواهند شد و شاید بعضی هایشان چند روزی برایم گریه کنند...عده ای بی شک از مردنم خوشحال خواهند شد و خدارا شکر خواهند کرد که دیگر من نیستم...ولی شاید انها هم ته دلشان کمی ناراحت شوند...یک نفر هم که خیلی دوستش دارم همیشه برایم نماز خواهد خواند و نه دلش همیشه ی همیشه ناراحت خواهد بود...

با این اوصاف به نظرم میرسد خب شاید مردن برایم راحت تر از این زندگی باشد...شاید بعد از مردن دیگران متوجه بود و نبودم شوند...شاید زندگی عوض شود...شاید من راحت شوم...شاید روحم آرام شود...شاید افکارم آرام شوند...دو روز پیش مطلبی خواندم که همه ی حرفهایش در موردم درست بود ولی نگرانم نکرد  چون از چند وقت پیش خودم میدانستم چه به روزم آمده این همان مطلب است...

تبریک نوشت:با اینکه هیچ وقت اینجارو نمیخونی ولی تولدت مبارک اجی.


برچسب‌ها:
+ ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ ۸:٢٤ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()