بی ویرایش نوشت ها

 

میآید و مینشیند مقابلم میروم و دور میشوم...دوباره میاید اما آمدنی متفاوت میاید و این بار فقط نگاهم میکند و دستهایم را در دستهایش میگیرد و نگاهم را درنگاهش گره میزند و پاهایم را دور کمرش حلقه میزند و لبهایم را خیس میکند.اما من فقط نگاهش میکنم.حرف میزند گوشهایم را به صدای آهنگ میسپارم اما نه به او...

فکرم را میخواند و موهایم را نوازش میکند و مرا محکمتر از قبل در آغوشش میکشد من اما چرایش را نمیدانم چرای ذوق زده شدنش را نمیدانم...من همیشه آرامم آرامِ آرام حتی آرام تر از سکوت شب...چهره ام نشان میدهد این آرامش را...صدای قلبم اما چیز دیگری میگوید...

نگاهم اما نگاهش را منعکس میکند به سوی دور دست ها و جرعه جرعه اشکهایش تیر میکشاند قلبم را....نه نباید رفت نه این راه راه توست و نه بوسه ی من تسکین درد تو...باید برگردی...هنوز هم لبخندهایت را محتاجم نه ترحّمت را پذیرا...

نمیدانم خوب است یا بد وقتی را میگویم که دست میگذاری روی ارسال مطلب جدید و زل میزنی به صفحه و هزاران حرف نگفته خودشان را پرت میکنند بیرون و میخواهند دستت بنوازدشان و تو نتوانی بنوازی و سخت تر وبدتر شاید هم بهتر از ان بنوازی اش اما هر کار کنی دستت نرود روی انتشارش وهی پیش نویسشان کنی هی بیایی بخوانی اش هی بخواهی ان انشار لعنتی را بفشاری و ان هی در برود و تو یخ بشوی و ذوب شدنت را بسپاری به انتشارش...سخت میشود ...همه چیز سختر میشود وقتی فقط پیش نویس ها تو را بفهمند...

زلزله را برای من نفرستادی لابد من خودم زیر آوارم اما آواریی که من گرفتارش شده ام آهن و تیر و تخته نیست!!!فراتر از آن است!!!

بعضی وقتها باید نوشت باید بدون توجه نوشت باید گم شد در نوشته ها باید در مسیر کلمات جایی برای غلتیدن یافت...حرف نزدن را میشود تحمل کرد ننوشتن را هرگز...هیس هیس... آرام تر شاید اینجا در پس این کلمات حرفی خوابیده باشد بیدارش نکن خوابیدنش می ارزد به بیداری اش...

+words are NOT hazardous approach them


برچسب‌ها:
+ ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()