بی ویرایش نوشت ها

 

نشسته کنار خیابان به این و آن لبخند میزند.مدام این ور آن ور را میپاد تا شاید ردی از گم شده اش بیابد...مردم شهر به او توجهی نمیکنند...اصلا او را نمیبینند.دخترک پاهایش را جمع میکند  لباس ژنده اش را مرتب میکند...لبانش را میلیسدو زانوهایش را بغل میکند.نگاهی به اطراف می اندازد یک نفر از آن دور دست ها انگار چشمان گود افتاده ی دختر را دیده و به طرفش می آید.دخترک به خودش میپیچد نگاه به کفش های پاره اش که میکند درد های داشته اش را در ذهنش مجسم میکند.تمام توجه اش به سوی مردی رفته که به سویش دوان دوان میاید.دخترک از خوشحالی آبی را که روی گونه اش در حال خزیدن است پاک میکند...آرام بلند میشود و با تمام وجودش به طرف مرد نگاه میدواند.

دیری نخواهد پایید که دخترک خودش را در آغوش از دست رفته ی سالها پیشش خواهد دید...چشمانِ آب گرفته اش را آرام میبندد...شروع به شمردن میکند یک دو ســـــ  را تمام نمیکند ولی چشمانش تحمل سه ی کامل را ندارند باز میشوند...هنوز سه منتظرِ بقیه اش است...اما انگار کلید خوشبختی اش منتظر این بود که دخترک چشمانش را ببندد وغیبش بزند.

چشمانش را به امید زنده شدن رویایش دوباره باز و بسته میکند.اما خبری از نجات دهنده اش نیست و دخترک باز هم کنار خیابان نشسته و با چشمان نیمه باز تمام رویاهایش را سیر کرده است.

تنش خیس شده... دستهایش میلرزد... زبانش بند آمده...احساس خفگی میکند.پلک هایش سنگینی میکنند...میخواهد بلند شود اما سرمِ روی دستش زخمش را میسوزاند...صدای خانم پرستار هم که مدام این وآن را صدا میزند شنیده میشود خانم دکتر...به بخش اطفال...او با تعجب نام خودش را میشنود خانم دکتر...به بخش اطفال.چشمانش را گرد میکند دور و برش را نگاه میکند او در بخش کودکی خودش گیر افتاده و کسی را برای نجات خودش میخواهد.دلش میخواهد بلند شود اما کودکی اش رهایش نمیکند...

+بعدا نوشت حذف شد


برچسب‌ها: داستانهام
+ ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ٦:٠٢ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()