بی ویرایش نوشت ها

بو میکشم بویی جز بوی گندِ ذهنِ فسیل شده به مشامم نمیرسد ولی من دوباره و چند باره امتحانش میکنم...نفسم بالا نمیاید احساس خفگی تمام وجودم را میگیرد نفس عمیق خیلی وقت است که به کارم نمیاید...روزی سقف اتاق را داغون میکنم ...باید ببینم در آن سقف لعنتی چه جاذبه ایی نهفته که تمام توجهم را به سوی خودش جلب میکند ...من خیره میشوم نگاهش میکنم دیوانه وار نگاهش میکنم...نورِ ناخوش آیند لوستر آویزان شده هم یک چیزهایی را هی تار و دور به من نشان میدهد...همه نقطه نقطه های سقف اتاق را حفظم...لکه های قرمز کمرنگی که به خاطر پروانه های چسبیده شده ی دوران طفولیتم به سقف است هم گوشه چشمی نشان میدهند...شاید از در و دیوار اتاق هم خسته شدم که مدام نگاهم را از آنها میدزدم...تمام تعلقاتم را روزی خواهم بخشید...من هنوز هم که هنوز است دست از تفکرات که نمیتوان گفت آرزوهای چندین و چند ساله ام که میدانم تحققشان صفر است هم برنداشته ام...صفر مطلق هر چه باشد ولی همراهش صفر.صفر بودن هم لیاقت میخواهد.من تا تهِ صفر را خوانده ام.خوش بحالش که خیلی ها را مجبور میکند از او شروع کنند...اگر میتوانستم بی تردید جبر را از واژگان حذف میکردم ...ولی حذفش از واژگان نمیتواند قدرتش را از او سلب کند...کاش میتوانستم از اذهان حذفش کنم نه از واژگان.

فکر کردن به بعضی آدم ها و گذشته ها یک حسِّ قلقلک دهنده ی دردناک است...حس کردنِ آرزوهایی که نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشوند گریه ناک است...سکوت کاش نبود...کاش همه چیز در گرو سکوت نبود...کاش بیشتر میفهمیدم...آدم ها را نمیفهمم...هیچ کس را نمیفهمم...خودم را نمیفهمم...گاهی فقط بالشم را میشناسم...درنظرم بهترین هایم رنگ باخته اند...همان حس که دراز به دراز کنارم افتاده بیشتر خودش را به من میچسباند...

دلت میخواهد در یکی از همین غروب های اول شهریوری که شده کپی برابر اصل غروب های پاییزیی بنشینی مقابل پنجره ی بزرگ ویلایی و چشم بدوزی به دریا و قهوه بخوری و کتابت را با چشمانت بخوانی...دلت میخواهد با صدای دوست داشتنی امواج دریا از خواب بیدار شوی...دلت میخواهد روزهای بی تکرار داشته باشی در همان ویلایی که گفتم.حس یک آدم مصمم برای انجام کار خارق العاده ایی دارم...


برچسب‌ها:
+ ۱ شهریور ۱۳٩۱ ٢:٤٩ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()