بی ویرایش نوشت ها

یادم نیست کی و کجا خوانده بودم که نوشته بود ادم باید توی وبلاگش از روزمرگی هایش بگوید روزانه ها حواسم ادم را از چیزهای دیگر پرت میکنند...بنظرم راست میگفت...رو به روی خانه ی ما اپارتمان کوچک 4 طبقه ایی است که توی هر طبقه اش دو واحد کنار هم هستند...حیاطشان ان طرف تر است و از اینجا دیده نمیشود و من به حیاط اشراف ندارم...ان طرف حیاط هم دقیقا مثل همین ساختمانی که رو به روی ما است وجود دارد...مثل این میماند که دو تا ادم بایستند رو به روی هم و دستشان را از دو طرف به هم بدهند و فضای احاطه شده توسط دستشان بشود حیاط...بالاخره یک همچین چیزی...کار من اما از وقتی شروع شد که یکی از همین روزهای بهاری چند سال پیش پرده ها را کنار زده بودم تا از نور طبیعی استفاده کنم که چشمم خورده بود به همسایه ی اپارتمانی رو به رو طبقه ی سوم واحد اول از راست...که امده بود توی تراس داشت سیگارش را دود میکرد...یک مرد میانسال لاغری با قدی کمی بلند و موهای جو گندمی و تیشرت سفید بود...سیگارش را دود میکرد و به یک نقطه ی دور خیره شده بود و من طبق عادت همیشگی ام داشتم فکر میکردم یعنی با خودش به چه چیزهایی فکر میکند...بنظرم ادم سخت گیر و منظمی می رسید که برای کارهایش هدف دارد و هر روز چیزهایی را توی سر رسید  جدیدش یاد داشت میکند...من هر روز به عادت معمول پرده ها را کنار میزدم و منتظر امدن او می ماندم و سعی میکردم هر روز بیشتر از دیروز شخصیت او را برای خودم تحلیل کنم و به این که چه در سرش میگذرد بیشتر و عمیق تر فکر کنم...روزهای زیادی گذشته بود و او روزی چند مرتبه توی تراس سیگار میکشید و من تماشایش میکردم...فکر کنم پاییز شده بود و هوا زود تاریک میشد و من اولین بار ان موقع بود که همسر این مرد را میدیدم ...چراغ ها روشن بودند و پرده ی سالن هم نیم باز مانده بود که دیدم زنی دارد نماز میخواند...اما پشت به خانه ی ما...و قبله ی خانه ی ما هم پشت به خانه ی ان ها بود...از ان وقت به بعد ان ها را بیشتر دوست داشتم بنظرم خانوم ساده ای میامد که دلش پر از مهربانی و عشق است و خند ه هایش ادم را سر ذوق میاورد...گاهی دوست داشتم او مادر بزرگم بود و کلی با هم پچ پچ میکردیم و میخندیدم و به هیچ چیز این دنیا فکر نمیکردیم...چند وقتی گذشته بود که فهمیدم دوتا پسر دارند که یکیشان مهندس بود و دیگری پزشکی میخواند و خیلی اینجاها پیدایشان نبود...بعدتر ها که با مامان صمیمی شده بودند و سر مجالس ما می امدند بیشتر با هم اشنا شده بودیم و رفتارش درست شبیه حدس های من بود...اما بعد از ازدواج پسر بزرگترشان و بازنشسته شدنش رفتند پایتخت و کنار مادرش...و من دلم برایشان تنگ میشد...پسرش  چند ماه از سال را اینجا زندگی کرد و یک دختر و پسر دوقلو هم دارند...اما انها هم فصلی اینجا هستند و گاهی میایند و چند ماه میمانند و بعد وسایلشان را جمع میکنند و جای دیگری میروند...ان مدتی که پسرش اینجا زندگی میکرد درست مثل پدرش توی تراس سیگار میکشید و به یک نقطه ی دوری خیره میشد و گاهی هم با دوقلوهایش پایین را نگاه میکرد...حالا پدر و مادرش چند هفته ایی میشود که امده اند اینجا که یک اب و هوایی عوض کنند و بعد دوباره بروند پی زندگیشان  و البته پسر بزرگترشان هم امده مامان میگفت توی یکی از شهرهای اینجا کار پروژه ایی دارد و مجبور است مدتی اینجا باشد...و من دوباره چند روز پیش وقتی پرده را کنار زدم پسرش ایستاده بود توی تراس و داشت سیگار میکشد...و من یادم امد باید این را یک جایی بنویسم...فکر کردم قصه ی تمام خانه های شهر عجیب است حتی اگر هیچ وقت اتفاق خاصی در زندگیشان نیفتاده باشد.

 

 

 

برچسب‌ها: روزمره, خاطره نوشت
+ ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ ٢:٠٥ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()