بی ویرایش نوشت ها

ساعت از 4 صبح گذشته اهنگ توی گوشم پلی میشه و من گریه میکنم...من بالا میارم...ساعت از 4 گذشته مامان ار اتاقش میاد بیرون و هشدار میده که بخوابم...ولی من گریه میکنم و اهنگ گوش میدم و بالا میارم...خواهرم خوابیده...من توی اینستاگرام میگردم اهنگ توی گوشم پلی میشه و زار میزنم...ساعت از 4 گذشته سرم از شدت درد داره به دندونام فشار میاره...تنم گر گرفته...ساعت از 4 گذشته بابا بیدار شده...در اتاقو میبندم...کی گفته مهمه اگه خوب نباشی نه نیست ساعت از 4 گذشته یه هفته گذشته من توو یه هفته دو کیو وزن کم کردم....نه نیست مهم نیست...نگاهم خیره به سقفه دارم رد ماشینارو میزنم از بچگی عادت داشتم توی تاریکی رد ماشینارو بزنم...ساعت از 4 گذشته بابا داره آب میخوره...ساعت از 4 گذشته و من 5 تا پست پیش نویس کردم...مسخره است از خودتم بترسی؟!...من دارم به صبح فکر میکنم...صبح لعنتی دلم نمیخواد چشامو وا کنم...کاش هیچ وقت هوا روشن نمیشد...دارم میترسم چرا جایی که میخواستم نیستم؟ یکی از  هزار سوالی که دارم از خودم میپرسم...ولش کن ساعت از 4 گذشته باید ببندم چشامو...کاش صبح نمیشد...ساعت از 4 گذشته باید بخوابم،باید چشامو ببندم...اخه ساعت از 4 گذشته.


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٠ خرداد ۱۳٩٤ ۱:۳٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()