بی ویرایش نوشت ها

اخرین بار زمستان بود...سفیدی برف تن لخت شهر را پوشانده بود...سوز توی استخوان ها میپیچید...انقدر سرد بود که میخواستی از روی دستکش چرمی هم دستت را "ها"کنی..لعنتی ان روزها خیلی به نبود یکباره ی دستهات فکر میکردم...همان موقع که سفت چسبیده بودمشان و گرمایشان صورت سرخم را نوازش میکرد به نبودنشان فکر میکردم...این عادت بد من است همیشه در اوج بودن به افول و نبودن فکرمیکنم...تیکه داده بودیم به پشتی های پاتوق همیشگیمان و من پیچیده بودم در اغوش گرمت و به خوشبختی که ارام ارام روی سرم میخزید فکر میکردم...منتظر نسکافه ی داغی بودیم که از فنجان هم سر بکشیم و مست شویم از این بیخیالی های ناب...تو موهایم را شانه کنی من ببوسمت...تو ببافیشان و من عاشقترت شوم...غرق داشتنت بودم...تلفنم که زنگ خورد به خودم امدم...دیدم دستهایت نیستند...راستی کی از من گرفتیشان؟!


برچسب‌ها: توهمات
+ ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ ۱:٠٧ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()