بی ویرایش نوشت ها

درگیری هام بر میگرده به یه هفته قبل از عید از همون موقع شروع شده و تازه الان یکمی سرم خلوت شده.خداروشکر سال خوبی شروع کردم...خودم خواستم که خوب و پر انرژی و با خنده سالمو شروع کنم که شد...تمام تعطیلات خندیدم و خوش گذروندم...سعی کردم اتفاقای کوچیک و بی ارزش اذیتم نکنه...به خیلی چیزا بی توجه بودم سعی کردم از چیزی که برام پیش اومده و از موقعیتی که دارم نهایت استفاده رو ببرم...تنبلیو گذاشتم کنار...و خیلی چیزای دیگه که مهمترینش این بود که به خودم قول دادم مثل همیشه پشتکار داشته باشم و مصمم تر از همیشه پیگیر ایده ال های زندگی باشم و واس انجام کارام امروز و فردا نکنم.توی همین یه هفته یه هدفه کوتاه مدته دو ماهه واس خودم در نظر گرفتم مینویسم اینجا که یادم باشه بعد از رسیدن بهش بیام و بنویسم که موفق شدم.

امروز هم روز مادر بود که گذشت من عاشق مامانم...وقتی چند روز ازم دور میشه مریض میشم بی حوصله و عصبی...جوری که انگار یه جایی از وجودم نیست...بی نهایت بهش وابسته ام...اصلا تحمل ناراحتیشو ندارم...واقعا ازش ممنونم یه مادر واقعیو بی نهایت از خود گذشته است...گاهی خودمو میذارم جاش توو ذهنم کم میارم...اینکه چجوری تاب میاره این همه سختیُ برام غیر قابل درکه...هر چقدر بخوام ازش بنویسم از خوبی هاش از مهربونی هاش از عشقش تمومی نداره...فقط میگم که خیلی دوسش دارم از خدا میخوام سایه ی همه ی مامان هارو بالا سر بچه هاشون حفظ کنه.سایه عزیز دل منو هم...بهش افتخار میکنم و دستشو میبوسم...ایشالا بتونم یه کم از زحماتشو جبران کنم و لایق این همه خوب بودنش باشم.

+عزیزای من روزتون مبارک:)


 


برچسب‌ها: روزمره
+ ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()