بی ویرایش نوشت ها

نگاه عقربه های ساعت که کردم از یازده شب گذشته بود.صدای ویبره منو متوجه ساعت کرد که یهsms اومد.خوندمش همونی بود که ازش میترسیدم شاید بی دلیل ولی ی حس بدی نسبت بهش داشتم.از این قرار بود که:بعد از سلام و احوال پرسی گفت قضیه رفتنتون چیه زیر سرٍ پ؟لطفا زود جواب بده بدون اینکه باهاش مشورت کنی.

کپ کرده بودم.همینجوری داشتم نگاه میکردم.زنگ زدم به یکی که قضیه رو بهش بگم که اون لعنتی هم جواب نداد همیشه گوشی دستشه شانسه ما گوشیش جا مونده بود.تا من قطع کردم ی sms اومد که شما ی تماس از دست رفته از اون دارین.دوباره کپ کردم.تا افش کردم زنگ زد کاری از دستم برنمیامد جواب دادم.

+بعله بفرمایید

_سلام حالت خوبه؟قضیه چیه؟ چی شده؟

+مرسی هیچی چیزی نشده

_نه میدونم ی اتفاقایی داره میوفته لطفا بهم بگو چه خبره؟

+(خب لعنتی چطور انتظار جواب دادن داری اخه؟)چیزی نشده.

....

....

_اخرش گفت:این همه حرف زدی هیچی بهم نگفتی باشه بالاخره که من میفهمم.

+باشه

_مواظب خودت باش خداحافظ

+خداحافظ.

بعد از اون کلی استرس داشتم ی حس و حال بدی داشتم اصلا حس میکردم کار اشتباهی کردم نباید این اتفاق میوفتاد.ولی بعدها که فکر کردم دیدم کار خوبی کردم تقصیر خودش بود دیگه بیش از اندازه پررو شده بود و غیرقابل تحمل.حس کردم هر چی بیشتر بهش لطف و محبت میکنی پر رو تر و هارتر میشه.پس خداحافظ.

چند وقت بعد هم حرفایی در مورد دوستم شنیدم که باورم نمیشد گیج میزدم گریم گرفته بود بهش گفتم که همچین حرفایی هست.بیچاره هاجُ واج مونده بود.بعدش حل شد ولی دوباره حرفای جدید حتی درمورد خودم که دیگه به جنون داشتیم کشیده میشدیم.

الانم خیلی خوشحالم از اینکه دیگه اونجا نیستم و وقتم رو هم هدر نمیدم و پیشرفت های زیادی هم داشتم با اینکه ی مزیت هایی رو از دست دادم ولی می ارزید به جایی که الان هستم چون از اینجا موفقیتم رو میبینم ولی اگه اونجا بودم شاید هیچ وقت بالا نمیرفتم.

+نمیدونم امروز چرا یاد چند وقت پیش افتادم و دلم خواست در موردش بنویسم.چرا اون موقع ننوشتم هم به خاطر وضع روحیم بود که داغون بودم.

++شاید چیزی از این سر در نیارید و فقط خودم بدونم که چی نوشتم.


برچسب‌ها: خاطره نوشت
+ ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ۱:٠٤ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()