بی ویرایش نوشت ها

عکس گرفتن از موقعیت های مختلف تقریبا جزو یکی از مهمترین برنامه ها امروز همه ی ما شده...و تو خانواده ی ما عکاس باشی منم و معمولا هم همه ی عکسا دست من میمونه مگه اینکه کسی ازم بخوادشون...هر بار که فولدر عکسارو باز میکنم یه سر به کل عکسا میزنم با بعضیاشون میخندم با بعضیاشون گریه میکنم از بعضیا با بی تفاوتی میگذرم بعضیا عصبیم میکنن و... تقریبا عاشق عکاسی ام و عکسارو هم دوست دارم.اما گاهی دیدن بعضی عکسا انقدر اذیتم میکنه که به خودم لعنت میفرستم به خاطر مرور چندین و چند بارشون...امروز که داشتم اهنگ گوش میکردم بین اهنگ ها صداهایی که ضبط کردم پخش شد...بدتر از دیدن هر عکسی یه حالی شدم...چشام پر شد و دلم خواست بی هیچ دلیلی بزنم زیر گریه با صدای شعر خوندن داداشم دلم میخواست گریه کنم...ترسیدم از شنیدن صداها...ترسیدم از  نبودنشون درست مثل وقتی که پشت دوربینم و دارم عکس میگیرم دقیقا به همین نبودن ها فکر میکنم.


 


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱۱ دی ۱۳٩۳ ٢:٠٩ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()