بی ویرایش نوشت ها

سلام خانوم "الف" مهربان میدانم الان جای خوبی نشسته ای و از ان بالا برایمان دست تکان میدهی و دلت میخواهد با ان لبخند همیشگی ات ارامش را بریزی توی وجودمان...میدانی اخرین تصویر نگاهت از پشت شیشه ی ماشین از جلوی چشمانم محو نمیشود...اینکه ان موقع نمیدانستم این اخرین باری است که مهربان ترین چهره و لبخند دنیا را میبینم که دارد برایم دست تکان میدهد.هیچ وقت فکر نمیکردم این اولین و اخرین باری است که شما به خانه ی ما امدید...از وقتی شنیدم که دیگر نیستید تمام مدت صدای دلنشینتان توی گوشم پلی میشود...همین سلام عزیزم هایتان...همین احوال پرسی ساده ی شما با ان جانی که میگذاشتید اخر اسمم تمام مدت توی گوشم بی وقفه پخش میشود...دلم سوخت نه برای شما برای خودمان که دیگر نمیتوانیم شما را ببینیم که دیگر ان قهقه های از ته دل و خاطره های شیرین و بامزه را پس از چند ماه دوری دیگر از هیچ کسی نمیشنویم...میدانید باورم نمیشود که رفته اید...رفتنتان ان قدر ناگهانی بود که همه را بهت زده کند...ارزو میکردم کاش دور نبودید تا میتوانستم پنجشنبه ها برایتان گل بیاورم...چرا ادم های خوب اینقدر زود میروند؟ تصویر نگاهتان برای همیشه در قاب بهترین خاطراتم نقش بسته است.

+لطفا برایش فاتحه ای بخوانید.


 


برچسب‌ها:
+ ۸ دی ۱۳٩۳ ۱:٠٠ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()