بی ویرایش نوشت ها

چند روزه سرما خوردم،البته چند روز نیست سه ماهه که من هی مریض میشم و موقتی خوب میشم و دوباره همین سیر تکرار میشه…خلاصه امروز با بی میلی حاضر شدم رفتم دانشگاه،که متاسفانه استاد نیومد و مجبور شدم از ساعت ١١ تا ۴ که کلاس بعدیم شروع میشه همونجا بمونم…پر واضحه که توو این چند ساعت یه خط درس نخوندم و جز حرف زدن با بچه ها توو سالن مطالعه(!!) کار دیگه ایی نکردم…تا اینکه کلاس بعدی شروع شد و یه ساعتی از وقت کلاس گذشته بود که سرفه هام شروع شد و شدید تا مرز خفه شدن پیش رفتم وقتی رفنم بیرون انقدر شدید سرفه میکردم که ابدارچی اونجا خیلی با مهربونی بهم گفت که میتونم یه استکان چای یا اب جوش بخورم خیلی از این کارش خوشم اومد و منم با یه استکان اب جوش رفتم سر کلاس،یکم بهتر شدم…تا اینکه کلاس تموم شد و مامان اومد دنبالم و رفتم دکتر،اونجا یه دختر بچه حدودا ٣ ساله بانمک بود،بهش میگفتم اسمت چیه؟ جواب نمیداد،بهش بیسکوییت دادم و کلشو ازم گرفت مامانش میگفت تشکر کن ولی اون ساکت بود و داشت بیسکویتشو میخورد میخواستم لپشو بکشم…هی دلش میخواس لباساشو دربیاره اول پالتو بعد پیرهنش بعد جوراب و کفششو به زور دراورد کم کم میخواست کل لباساشو بکنه که مامانش تذکر داد نیودیم استخر و منصرفش کرد در کل بچه با مزه ایی بود سرگرم شدم تا نوبتم شه…بعدشم دوتا امپول نوش جان کردم و امیدوارم موثر باشه و این سرماخوردگی دست از سرم برداره…هر چند امیدی به خوب شدن ندارم وقتی هر روز باید اون مسیر مزخرف و شیب دار دانشگاه تا دانشکده رو برم و بیام…اون بادی که اونجا میوزه منو سالم نمیذاره.


 


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٧ آذر ۱۳٩۳ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()