بی ویرایش نوشت ها

عجیب احساس تنهایی میکنم…این پاییز خیلی بیشتر از انچه بایذ کش امده وتمام نمیشود ک نمیشود…که نمیشود...چند وقت است به هیچ فکر میکنم…میدانی چند وقت است که رویا نبافته ام که دست خودم را نگرفته ام ببرمش توی خیالهایم تا با هم قدم بزنیم و حرف بزنیم و بخندیم وبه هیچ چیز فکر نکنیم…دارد کم کم یادم میرود که چه ارزوها که نداشتم توی این هیاهو خودم را گم کردم درست مثل انکه توی شلوغی خیابان های دم عید دنبال پلاستیک گمشده ات بگردی اما ناامید ار یافتتش سوار تاکسی شوی و هی چشمت دنبال چیزی بگردد که برای همیشه داخل ان پلاستیک لعنتی گمشد…که هیچ وقت به دستت نمیرسد…که باید برای همیشه دل بکنی از چیزی که فرصت داشتنش به ساعت هم نکشیده از تو گرفته شد …همانقدر عمیق چشم برداشته ام از گوشه کنارم،که زل زده ام به جاده ی بی انتهایی که هیچ تابلویی ندارد…هیچ راهنمایی ندارد…که اخرش معلوم نیست که به مقصد میرساندت یا برای همیشه از جاده ی زندگی بیرونت میکند.همینقدر سخت و دردناک،همینقدر بلاتکلیف…این حجم درماندگی برایم زیادی زیاد است میدانی؟


 


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٧ آذر ۱۳٩۳ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()