بی ویرایش نوشت ها

همین الان که ساعت از سه صبح گذشته است من پرت شده ام به خاطرات و به این فکر میکنم چه شد که من انقدر دلتنگ شدم و الان دارم به سختی نفس میکشم،احساس خفگی میکنم و هر چند ثانیه یک بار نفس عمیقی میکشم اما تمامش دم است…پریشب زل زده بودم به سرمی که بالای سرم بود و قطره هایی که ارام میخزیدند توی رگهایم…تمام ان شب را بین خواب و بیداری و خواب های پریشان و حس های کبود صبح کردم و از درد به خودم پیچیدم…و تمام این دو روز را به کبودی روی دستم که یادگار سرم است خیره شده ام و به سردی ان شب تنم و چشمان نیمه بازم فکر میکنم و چند باره مطمئن میشوم که مرگ چقدر نزدیک تر از چیزی است که فکرش را میکنیم…دلتنگی هایم را چال میکنم و سعی میکنم گریه نکنم و چیزی فکر نکنم،اما مگر میشود؟! راستی میشود فکر نکرد؟!


برچسب‌ها: روزمره
+ ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ ٢:٠۱ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()