بی ویرایش نوشت ها

امروز با سه تا از دوستای قدیمی رفتیم بیرون،خیلی وقت بود ندیده بودمشون خیلی دلتنگشون بودم،رفتیم بستنی و بعدش همون ورا یه پارک بود اونجا نشستیم یکم حرف زدیم و برگشتیم،خوب بود خوش گذشت.اما بعدش تا همین الان فکرم مشغوله،یه اتفاقایی داره میفته که اصلا خوب نیستن،یه جورایی پای ابرویه کل خانواده به خاطر نفهمی یکی داره به باد میره،نمیدونم داریم کجا میریم،ولی حالم از این دنیا و تمام کثافت هاش به هم میخورن،کاش بزرگ نمیشدیم هر چقدر میگذره همونقدر به بدی ادما پی میبرم و هر روز بیشتر از روز قبل ازشون متنفر میشم.


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ ۱:٥٥ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()