بی ویرایش نوشت ها

مینشینم در بالکن  و کتابم را هم با خودم مینشانم کنارم.چشم هایم در تعقیب کلمات کتاب اند و گوشهایم در پی صدای ماشین هاست.نسیمی میاید و تمام برگ هایی را که خوانده ام میکشاند به روی اولین برگ و شروع دوباره ایی را برایم رقم میزند.در ان راهرو های تنگِ ذهنم پرت شدن از این ارتفاع ارام و بی صدا پرسه میزند.

هیس!!! آروم تر!!!

این جمله را به تراوشات ذهنم میگویم که مدام لگد مالم میکنند.

صدای مادرم را میشنوم.

بلند شو داریم میریم خونهِ عزیز, مریض شده.

(عزیز من یک جور آدم خاصی است.ولی من نمیدانم همین روزهاست که گشت ارشاد پا پیچ اش شود.خیلی راحت گرمش که شد هیچ فرقی نمیکند کجا باشد روسری اش را دور میاندازد و راحت مینشیند).همین سادگی و بی غل و غش بودنش را دوست دارم.

سریع بلند میشوم دروغ چرا بیشتر از عزیز دلم برای بیرون رفتن تنگ شده.از این جا تا اخر مسیر سرم داشت هوا میخورد برای خودش و بین راه داشتم جیغ میزدم برادرم هم با من هم صدا شده بودُ جیغ هایی از ته دلش میزد که انگار من صبح تا شب جیغ میزنم و او مثل من سکوت کرده.کیف میکرد برای خودش وقتی ادامه ندادم انقدر التماس کرد که دوباره جیغ بزنیم من انرژی اش را نداشتم ولی کمی ادامه دادم.

دوچرخه سواری در شب را نگفته ام تمامٍ خاطرات من است.رکاب میزنمُ به قدرت پاهایم مینازم.خیابان کمی شلوغ و همه اش پر پسر است.من رکاب میزنم و چشمهایم را روی تمام مردم میبندم به یاد خاطرات خوبم رکاب میزنم.رکاب زندگی ام را هم دوست دارم بدون توجه به مردم بزنم.

نمیدانم چرا همه اش یاد این جمله میافتم:"ارام باش که بزرگترین اقیانوس ارام است."شب را یک جور خیلی خاص دوست دارم.دلیلش را خودم هم نمیدانم شاید به خاطر ارامشی باشد که در شب حاکم است و روز را بی نصیب گذاشته است.

بالکن و کتابُ شبُ هوای خوب تمام زندگیِ من است.


برچسب‌ها: روزمره
+ ٦ امرداد ۱۳٩۱ ٥:۳٠ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()