بی ویرایش نوشت ها

از جمعه داره برف میاد...از زمستون و سرما بدم میاد...دیگه تحمل این همه برف و سردی هوا رو ندارم...تازه برف ها اب شده بود و کوچه و خیابون ها تمیز که دوباره برف اومد...دوست ندارم این وضعیت رو...تنفرم از زمستون برمیگرده به بچگی هام...همیشه وقتی تعطیل میشدیم من خوشحال میشدم اما مامان میگفت بیچاره اونایی که توو این سرما مجبورن بیرون باشن...حتی با کار بابا هم سرما در تضاده و همیشه باعثه ضرره...بخاطر اینها من هیچ وقت یاد نگرفتم زمستون رو دوست داشته باشم...در ثانی همیشه سرما بوده فقط زمستونا شدیدتر میشه و رنج اور تر... تکراری شده برام حتی تکراری تر از روزهای زندگیم...همیشه وقتی اخبار استانی رو دیدم اخرش گفته هوا نیمه ابری و با ورزش باد...همین خودش حال بد میاره...هیچ وقت من ازش نشنیدم که هوا افتابی میشه و خوب... قشنگ ترین و اولین و اخرین خاطره ی خوبم از زمستون تا اینجا برمیگرده به سالهای دورتر به 4 یا 5 سالگی و همون حدودها...وقتهایی که کلی برف میومد و من دختر خاله و پسرم خالم توو حیاطشون برای خودمون غار میساختیم و مثل اسکیموها درستش میکردم و یه شمع روشن میکردم و سه تایی میرفتیم توش مینشستیم و حتی چند ساعت مشغول بازی بودیم...اره فقط از زمستون همین یادمه...بقیه هر چی بوده جز یخ زدن دست و پامو قرمز شدن نوک بینی و خاریدن دست و پام وقتی داشتم گرم میشدم بوده...یا فوق فوقش جای خوبش همونجاییه که پاهامو میذارم رو شومینه و گرمم میشه و پاییز و زمستون اونجا میشه پاتوق من...اره من هیچ وقت از زمستون خوشم نیومده...هیچ وقت از سرما خوشم نیومده...همیشه ترسیدم...همیشه لرزیدم...هیچ وقت نتونستم اونایی رو درک کنم که به برف و سرما میگن لذت...اخه برای من همیشه ذلته...الان فقط روزارو میشمارم که تموم شه این زمستون...هر چند هیچ وقت هوا اونجوری که من میخوام نمیشه....اما باید تموم شه این زمستون...نباید بیشتر از این بترسم...نباید بیشتر از این بلرزم.

گاهی وقتی میفهمیم که کسی بهمون دروغ گفته یا چیزی رو نگفته کلی ازش دلخور میشیم و بتی که ازش ساختیم توو ذهنمون میشکنه اما همین مساله میشه نقطه ی عطفی که مسیر زندگیمون رو عوض میکنه...امروز اتفاقی چیزی رو فهمیدم که باورم نمیشه که راست باشه و از حدود ساعت 6 عصر توو شوکم و سر درد گرفتم از بس بهش فکر کردم...دست اخر فهمیدم که این مساله نقطه ی عطف زندگیه منه و باید با تمام وجودم ازش استفاده کنم...و الان که خوب فکر میکنم میبینم باید از اون دوست عزیز که مثل خواهر به درستی حرفهاش اعتماد داشتم تشکر کنم چون با اون کارش باعث شده من چشامو بازتر کنم و به هیچ کس اعتماد نداشته باشم و از اون کارش برای بهتر شدنم استفاده کنم...نوشتم اینجا که یادم نره باید چیکار کنم.

+ سعی کن با همه چیز کنار بیایی! فرار نکن!

   زمین به شکل احمقانه ایی گرد است! (رسول یونان)


برچسب‌ها: خودمونی, روزمره
+ ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ ۱:۱٠ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()