بی ویرایش نوشت ها

 

شب ها خیال و درد چنگ میزند ب سینه ام…از چشمانم بیرون میزند…تنم را سرد میکنم…نگاهم را خیره… وسط جاده ایی بی انتها ایستاده ام و با تمام توانم داد میزنم اما هیچ کس صدایم را نمی شنود…ناله های من درگیر رویاهای شبانه است وتا یک بی نهایت دور از من فاصله میگیرد…وسط جنگلی ایستاده ام ک تمامش پر از وحشت است…بیابان بی اب و علفی ک از تشنگی نایی برایش نمانده باشد…دونده ایی ک چند صدم ثانیه به اخر خط باقی نمانده باشد اما بی رمق تر از همیشه تشنه تر از همیشه،ناتوان تر از همیشه و درد از چشم هایش بیرون بجهد…من خسته تر از همیشه ام…محتاج تر از همیشه… این روزها حتی وحشت دارم از اینکه خودم را توی اینه ببینم به قدری لاغر شده ام ک تمام لباس هایم برایم گشاد شده اند… این البته یک روی خوش قضیه است…بدش وقتی است که وقتی کسی تو را میبیند و از تعجب زل میزند توی چشمهایت و دلیل میخواهد…تو فقط سعی کنی لبخند بزنی و هیچ نگویی…روز ب روز روحت بیشتر از جمست تحلیل برود و تو فقط به لبخند های مصنوعی اکتفا کنی و هنوز هم مصرانه پا بکوبی برای رویاهایت…من یعنی همه ی اینها.


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱۱ دی ۱۳٩٢ ٢:۳٦ ‎ب.ظ چوب کبریت نظرات ()