بی ویرایش نوشت ها

این روزها حس عجیبی دارم...درست مثل چند سال پیش همان وقتی که من توی اسانسور بودم و ان سیاه عوضی هم کنار من ایستاده بود و تمام مدت زل زده بود به چشمهایم و من ابروهایم را بیشتر در هم گره زده بودم...دقیقا حسم همان است که وقتی او سعی کرد مرا ببوسد و من از دستش فرار کردم و هیچ وقت نتوانستم به بابا بگویم که قرار بوده چه اتفاقی برایم بیفتد...همین نگفتن تمام وجودم را پر کرده...همین نتوانستن اینبار جور دیگری گریبان گیرم شده...بعضی وقت ها مثل همین وقت ها اتفاقات دردناک زندگی انقدر شخصی میشوند که حتی نمیتوانی با خودت درمیانش بگذاری...استیصال بد است...بد است نتوانی...بخواهی و نتوانی بدتر.

 حالم مانند این است که تو با هزار زحمت خانه ایی بسازی و بهترین وسایلی را که میتوانسته ایی تهیه کنی و بچینی و همین که میخواهی بنشینی یک استکان چای بخوری و از فضایی که برای خودت ساخته ایی لذت ببری...اما ناغافل زلزله ایی بیایید و تمام تو را نابود کند...رمقی برایت نمیگذارد...و تو هم هزار بار ارزو میکنی که کاش تو هم با ان وسایل دفن میشدی...اما نمیشود که نمیشود...همین نشدن ها ازارم میدهد...همین نتوانستن ها...همین نگفتن ها.

پست پیشنهادی:این


برچسب‌ها: روزمره
+ ۱۸ آذر ۱۳٩٢ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ چوب کبریت نظرات ()